مشطاند « 1 » .
عظم عانه « 2 » :
متّصل گشته به عظم عجز دو « 3 » استخوان بزرگ از طرف راست و چپ و هريك از اين دو عظم منقسم مىشوند « 4 » به چهار جزو ؛ « 5 » و جزوى از پيش افتاده و آن را استخوان « 6 » عانه خوانند و جزوى از خلف و آن را ورك « 7 » خوانند و جزوى دقيق كه به عرض افتاده نزديك طرف وحشىّ « 8 » و آن را عظم خاصره « 9 » و حرقفىّ « 10 » خوانند ، و جزوى مايل « 11 » به شيب از طرف انسىّ و آن را حقورك « 12 » خوانند ؛ بنا بر آنكه جوف او وسيع افتاده .
استخوان فخذ « 13 » :
بزرگترين استخوان بدن است و از قدّام محدّب افتاده « 14 » و از خلف مقعّر ، و جزو اعلاى او پيچيده است « 15 » به جانب
هامش
( 1 ) . س : است .
( 2 ) . استخوان عانه -Pubis.
( 3 ) . ج : در .
( 4 ) . ش ، ط : مىشود .
( 5 ) . ش : قسم .
( 6 ) . ل : - استخوان .
( 7 ) . استخوان ورك -Ischiom.
( 8 ) . ج ، ش ، ط : + بيرونى .
( 9 ) . ش : خاسره .
( 10 ) . ج : حرغفه ؛ ل : حرفقه ؛ ط : حرقوه ؛ استخوان خاصره يا حرقفى -« Hip »يا« Bassin ».
( 11 ) . ط : مايل به .
( 12 ) . حقورك : چنين واژهاى ، نه در كتب لغت و نه در كتب طبّى ، يافت نشد . فقط يك جا ابن سينا اين استخوان را « حقهران » مىنامد . ( ر ك : قانون ، ج 1 ، ص 81 ) در لغتنامهء دهخدا نيز نزديك اين معنى ، واژهء « حقو » ديده مىشود كه به معناى تهيگاه ( شامل قطن و پهنه [ پنج مهرهء كمرگاه ] ) مىباشد .
( 13 ) . استخوان فخذ : استخوان ران يا« Femur »مىباشد .
( 14 ) . ش : - افتاده .
( 15 ) . ط : - است .