تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تشريح الأبدان ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
مىروند در او ؛ و آنچه باقى مىماند از آن شعب نفوذ مىكند در جوف جمجمه كه آن « 11 » استخوان سر است از منتهاى درز لامى و پراكنده مىشود از او شعبى چند در دو غشاى دماغ كه آن غشاى صلب و غشاى رقيق است ، و بعد از آن « 12 » منحدر مىشود « 13 » از غشاى رقيق به دماغ و متفرّق مىگردد در او چنانچه متفرّق شدن شرايين ، و گرد او در مىآيد غشايى صفاقى « 14 » و مىرسد به موضع واسع از دماغ كه آن را معصره « 15 » گويند و هرگاه كه به بطن اوسط « 16 » دماغ « 17 » نزديك مىشود عظم او زايد مىگردد ، بنا بر آنكه مصّ غذا مىكند و بعد از آن ممتدّ مىشود « 18 » به ظاهر دماغ و ملاقى « 19 » آن شرايين مىشود كه صعود كرده‌اند در آن محلّ و منتسج « 20 » مىگردد از ايشان غشايى كه آن را شبكهء مشيميه « 21 » خوانند . امّا عروق يد ؛ « 22 » اورده‌اى كه در دست واقع است اصل او دو عرق است :
هامش
( 11 ) . س : - آن . ( 12 ) . ج : - آن . ( 13 ) . س : - مىشود . ( 14 ) . ش ( زير سطر ) : + پوست شكم كه بعد از مراق است . ( 15 ) . معصره : در طب عبارت است از تجويفى كه در زير جزو آخرين دماغ است ، مانند بركه ، كه چون خون از آورده به دماغ درآيد اوّلا در وى جمع شود تا مزاج دماغ گيرد ، بعد از آن غذاى دماغ گردد . ( جواهر التّشريح ، به نقل از لغتنامه ) . ( 16 ) . ش ، ط : اوسع . ( 17 ) . ج : + است . ( 18 ) . ل ، ش : - عظم او زايد . . . مىشود . ( 19 ) . ش : تلاقى . ( 20 ) . ش ( زير سطر ) : متشنّج ؛ + چين شدن پوست ؛ ن : منتبج . ( 21 ) . ج ، ن : مشيمه ؛ ش : مسميّه . ( 22 ) . ن : - يد .
تشريح الأبدان ( فارسي ) — صفحة 136 | منصور بن محمد ابن الياس الشيرازي / يوسف بيگ باباپور