تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگهاى ايران و روم ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
آموزگار بود و همراه قشون آمده بود تا از شخص « بوزس » مواظبت نمايد و مراقب ورزش وى باشد . « آندرياس » بىآنكه كسى به او دستور داده باشد به ميل و ارادهء خويش براى مقابله با جوان از صف خارج گرديد و پيش از آنكه جوان آمادهء دفاع گردد ضربت سختى با نيزه به سينهء او زد و جوان تحمل ضربت او را نياورد و از اسب به زمين افتاد . پس از آن آندرياس چاقوى كوچكى از جيب درآورد و سر او را مثل حيوانى كه براى قربانى ذبح كنند بريد و در اين وقت فرياد هلهله و شادى از جانب سپاهيان روم بلند گرديد . ايرانيها از اين پيش‌آمد بىاندازه خشمگين گرديدند و سوار ديگريرا كه از جوان اولى مسن‌تر بود و هيكلى درشت و نيرومند داشت به ميدان فرستادند . سوار مذكور از مقابل صف دشمن عبور كرد و شلاقى را كه براى راندن اسب خود در دست داشت چند بار به حركت آورد و از روميان مبارز طلبيد ، در اين نوبت نيز كسى ديگر جرأت بيرون آمدن نكرد . باز « آندرياس » بىآنكه كسى را از قصد خويش مطلع سازد علىرغم فرمان « هرموژن » به جنگ سوار ايرانى آمد . لحظهء بعد مبارزين هر دو ديوانه‌وار به هم حمله بردند و ديرى نگذشت كه نيزه‌هاى آنها بر اثر ضربتهاى متوالى خرد شد و سر اسبانشان نيز به هم خورده و هر دو در برابر هم به خاك افتادند . وقتى خواستند از جاى خويش بلند شوند مبارز ايرانى چون هيكلش بزرگتر بود نتوانست به آسانى برخيزد و « آندرياس » چون ورزشكار و چالاك بود بر او پيش‌دستى كرد ، ضربتى به پيكرش زد و پيش از آنكه وى بتواند از جا بلند شود كار او را ساخت . به ديدن اينحال باز فرياد هلهله و شادى از حصارها و از سپاهيان روم برخاست و ايرانىها صف خود را شكستند و به « اموديوس » برگشتند . روميان نيز به داخل حصارهاى خود رفتند . زيرا شب فرارسيده و هوا تاريك شده بود و سپاهيان دو طرف ناگزير از خواب و استراحت بودند .