مردم شهر در آن روز آن را پرستش مىكردند . در آن هنگام مردم « آپامى » چون از آمدن سپاهيان ايران آگاه گرديدند وحشتى سخت بر ايشان مستولى گرديد و همگى نزد « توماس » فرماندار شهر آمده از وى درخواست نمودند كه چوب صليب را به آنها نشان دهد تا براى آخرين بار آن را پرستش نمايند و همگى آمادهء مردن باشند . اسقف خواهش آنانرا پذيرفت ، ولى در همان حين اتفاقى شگفت رخ داد كه باور كردن آن بسيار دشوار است ؛ يعنى در حينى كه اسقف چوب را به دست گرفته بود و به مردم نشان مىداد ، ناگهان زبانهء آتشى در بالاى سر او پديد آمد و تا سقف معبد را با نور خيره كنندهاى روشن ساخت و همچنانكه اسقف در اطراف معبد حركت مىكرد ، نور مزبور نيز همه جا در بالاى سر او پيش مىرفت . مردم شهر چون اين معجزه را ديدند بىاندازه شادمان گرديدند و گمان بردند كه خداوند آنانرا از خطر رهانيده است .
عاقبت « توماس » چوب صليب را دوباره در صندوق گذاشت و شرارهء آتش نيز ناگهان خاموش شد . سپس چون شنيد كه سپاه دشمن به حوالى شهر رسيده است ، با شتاب به حضور خسرو شتافت و خسرو از او پرسيد آيا مردم شهر مصمم به پايدارى و دفاعند و سپاهيان ايران را پشت حصار شهر معطل خواهند كرد ؟ « توماس » او را مطمئن ساخت كه مردم هرگز چنين خيالى به خاطر خود راه ندادهاند . خسرو گفت « همهء دروازههاى شهر را بگشائيد و آمادهء پذيرائى من و گروهى از همراهانم باشيد . » اسقف گفت « من نيز به همين قصد آمده بودم كه ترا به شهر دعوت نمايم » پس از آن سپاهيان ايران سراپردههاى خود را افراشتند و در برابر حصار شهر اردو زدند .
خسرو دويست تن از سران لشكر را برگزيد و به همراه آنان وارد شهر گرديد ، اما چون به داخل دروازهها رسيد پيمانى را كه با رسولان بسته بود فراموش كرد و نه تنها هزار پوند نقره از اسقف گرفت ، بلكه ده برابر آنمقدار پول نقد و همهء خزائن طلا و نقره را كه در آنجا يافت مىشد و بهاى آنها به
جنگهاى ايران و روم ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: پروكوپيوس
ص١٥٤