رأى او را خوب مىدانم . هيچ كارى براى ما درست نمىشود مگر آنكه او را بكشم .
مرا رها كن تا سرش را برايت بياورم . ابو بكر گفت : بنشين ، ولى عمر قبول نكرد تا آنكه او را قسم داد تا نشست ! ! .
( 1 ) سپس گفت : اى قنفذ ! برو و بگو : جواب ابو بكر را بده . قنفذ آمد و گفت : يا على ! جواب ابو بكر را بده . على عليه السّلام فرمود : من مشغولم و هيچگاه وصيت دوستم و برادرم را رها نمىكنم تا نزد ابو بكر و آن ظلمى كه بر آن اجتماع كردهاند بيابم . قنفذ بازگشت و به ابو بكر خبر داد .
( 2 ) عمر به حال غضب از جا برخاست و خالد بن وليد و قنفذ را صدا زد و به آنان دستور داد تا هيزم و آتشى بياورند و به راه افتاد تا به در خانه على و فاطمه رسيد .
فاطمه پشت در نشسته و سرش را بسته و از وفات پيامبر جسمش لاغر شده بود .
عمر پيش آمد و در زد و سپس فرياد كرد : اى پسر ابى طالب ! در را باز كن ! فاطمه فرمود : اى عمر ! تو را با ما چه كار است ؟ چرا ما را با مصيبت خودمان وانمىگذارى ؟ عمر گفت : در را باز كن و الا آن را بر سر شما آتش مىزنيم . فاطمه فرمود : اى عمر ! آيا از خداوند عز و جل نمىترسى ؟ و بر خانهء من داخل شده هجوم مىآورى ؟ عمر منصرف نشد . سپس آتش خواست و آن را جلوى در شعلهور كرد و در آتش گرفت . بعد عمر در را فشار داد ، و فاطمه جلوى عمر ايستاد . فرياد زد : يا أبتاه ! يا رسول اللّه ! در اين هنگام عمر شمشير را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد و به پهلوى او فرود آورد و فاطمه ناله سر داد . بعد تازيانه را بلند كرد و بر بازويش كوبيد . فاطمه فرياد زد : يا أبتاه ! ( 3 ) در اينجا على بن ابى طالب از جا برخاست و گريبان عمر را گرفته ، او را تكان داده به زمين انداخت و بر بينى و گردن او كوبيد و تصميم به كشتن او گرفته بود ، كه كلام پيامبر و وصيتى كه دربارهء صبر و اطاعت به كرده بود را به ياد آورد و فرمود :
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 487
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٤٨٧