تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
قسم در شهرى كه تو امير آن باشى سكونت نمىكنم . عمر دستور داد تا او را زدند و بيرون كردند . ( 1 ) سپس عمر گفت : برخيز اى پسر ابى طالب و بيعت كن ، على عليه السّلام فرمود : اگر نكنم چه مىكنيد ؟ عمر پاسخ داد : به خدا قسم گردنت را مىزنم ! ( و على عليه السّلام سه بار اين سؤال را تكرار كرد تا حجت را بر آنان تمام كند ) . بعد دستش را - در حالى كه كف دست را بسته بود - دراز كرد . ابو بكر هم دستش را به دست او زد و به همين مقدار كفايت كرد . على عليه السّلام قبل از اينكه بيعت كند - در حالى كه ريسمان به گردنش بود - خطاب به پيامبر ، ندا كرد : اى پسر مادرم ! اين قوم مرا خوار كردند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند . ( 2 ) به زبير گفتند : بيعت كن . ولى او ممانعت كرد ! در اين هنگام عمر و خالد و مغيره همراه عده‌اى به وى حمله‌ور شدند و شمشيرش را گرفتند و آن قدر بر زمين زدند تا شكست ، بعد گريبان او را گرفتند . زبير ، در حالى كه عمر بر سينه‌اش نشسته بود گفت : اى پسر صهاك ! به خدا اگر شمشيرم در دستم بود تو را از من دور مىكرد و سپس بيعت نمود . سلمان مىگويد : سپس مرا گرفتند و چنان بر گردنم زدند كه مانند غده‌اى باد كرد . بعد دستم را گرفتند و به اجبار بيعت نمودم . بعد هم ابو ذر و مقداد به زور بيعت كردند . و هيچ كسى جز على عليه السّلام و ما چهار نفر به اجبار بيعت نكرد . ( 3 ) زبير از همهء ما شديدتر صحبت مىكرد . او بعد از بيعت گفت : اى پسر صهاك ! به خدا قسم اگر اين طاغيان كه به كمك تو آمده‌اند نبودند جرأت نمىكردى به من نزديك شوى در حالى كه شمشير در دستم باشد ، زيرا من ترس و پستى تو را خوب
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 484 | السيد جعفر مرتضى العاملي / محمد سپهرى