مىدانم ، ولى طاغيانى يافتهاى كه با آنها خود را تقويت كرده و غالب شدهاى .
( 1 ) عمر غضبناك شد و گفت : چرا نام « صهاك » را مىبرى ؟ زبير جواب داد : مگر « صهاك » كيست و چرا نامش را نبرم ؟ به تحقيق صهاك زانيه بود آيا اين را انكار مىكنى آيا او كنيز حبشى براى جدم عبد المطلب نبود . كه جدت نفيل با او زنا كرد .
پس پدرت خطاب را به دنيا آورد عبد المطلب اين كنيز را به جدت بخشيد . در اين هنگام ، ابو بكر ميانجيگرى نمود و آنها را از يكديگر جدا نمود .
( 2 ) سليم بن قيس مىگويد : از سلمان پرسيدم : آيا با ابو بكر بيعت كردى و چيزى نگفتى ؟ سلمان پاسخ داد : بعد از بيعت چنين گفتم : تا آخر روزگار بدبخت شديد .
هيچ مىدانيد چه ضررى به خود زدهايد . كارى انجام داديد و اشتباه كرديد . سنت و روش پيشينيان خود را كه افتراق و اختلاف بود عملى كرديد و از رويهء پيامبر سرپيچى كرديد . خلافت را از معدن آن و اهل آن خارج كرديد .
عمر گفت : اى سلمان ! حال كه رفيقت على عليه السّلام بيعت كرد و تو نيز بيعت كردى هر چه مىخواهى بگو و آنچه مىخواهى بكن . رفيقت هم آنچه مىخواهد بگويد .
( 3 ) سلمان مىگويد : گفتم : از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : گناه امتش تا روز قيامت و عذاب همهء آنها به گردن تو و رفيقت ( ابا بكر ) است كه با او بيعت كردم .
عمر جواب داد : هر چه مىخواهى بگو ، بالاخره بيعت كردى و خدا چشمت را با به دست گرفتن خلافت توسط على روشن نساخت .
گفتم : شهادت مىدهم كه من در بعضى كتابهاى آسمانى خواندهام كه تو با اسم و نسب و صفاتت يكى از درهاى جهنم هستى .
عمر گفت : آنچه مىخواهى بگو ، آيا خداوند خلافت را از اهل بيتى كه آنان را در مقابل خدا رؤساى خود حساب مىكرديد ، نگرفت ؟ ! گفتم : شهادت مىدهم كه من از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهء آيهء :
فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ