تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
على عليه السّلام گفت : فاطمه عليها السّلام دفن شد و به پدرش پيوست . گفتند : انا للّه و انا اليه راجعون ! يگانه دختر پيغمبر ما محمّد ، مىميرد ولى ما بر جنازه‌اش نماز نخوانيم . اين براى ما ناگوار است . على عليه السّلام گفت : « جنايتى كه بر خدا و رسول خدا و خاندان او كرده‌ايد ، شما را بس است . به خدا قسم ، نمىتوانستم فاطمه عليها السّلام را در وصيتش نافرمانى كنم كه سفارش كرد : احدى از شما بر او نماز نگذارد . . . » ( 1 ) آنان لباسهايشان را تكاندند « 1 » و گفتند : بايد بر دختر پيغمبرمان نماز گزاريم و بلافاصله به بقيع رفتند . آنان در بقيع چهل قبر تازه ديدند ، و قبر فاطمه عليها السّلام را در ميان اين همه قبر پيدا نكردند . مردم ناله كردند و همديگر را شماتت ، و گفتند : نه در وفات دختر پيغمبرتان حاضر بوديد و نه در نماز بر او ، و نه قبرش را مىشناسيد تا زيارت كنيد ؟ ! ابو بكر گفت : كسانى از ثقات مسلمانان را بياوريد تا همهء اين قبرها را نبش كنند تا قبرش را پيدا كنيد و بر او نماز گزاريم و زيارتش كنيم . ( 2 ) اين مطلب به على عليه السّلام رسيد . خشمگين و با چهره‌اى برافروخته ، و چشمانى برآمده در حالى كه قباى زردش را كه جز در روزهاى سخت نمىپوشيد ، در دست داشت ، و به شمشيرش ذو الفقار تكيه داده بود ، بيرون آمد و خود را به بقيع رساند . بيم‌دهنده‌اى خود را پيش از او به مردم رساند و گفت : اين على است كه چنان مىبينيد ، مىآيد و به خدا سوگند مىخورد كه اگر يك سنگ از اين قبرها برداشته شود ، شمشيرش را در ميان امّت خواهد گذاشت . مردم گروه گروه هراسان فرار
هامش
( 1 ) اين كار نزد عرب كنايه از اين است كه سخنان طرف مقابل مورد قبول آنان نيست .