« . . . سپس قنفذ را با عمر بن خطاب و خالد بن وليد به خانهء ما فرستادند تا پسر عمويم على را براى بيعت زيانبار خود به سقيفه بنى ساعده بيرون برند . على كه مشغول انجام وصيّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، دربارهء همسران او ، تأليف قرآن و پرداخت هشتاد هزار درهم به سفارش آن حضرت بود ، با آنان بيرون نرفت .
پس هيزم زيادى در مقابل در خانه ما جمع كردند و آتش آوردند تا خانه ، و ما را به آتش كشند . من در پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم قسم دادم كه دست از ما بردارند و ما را يارى كنند .
عمر ، تازيانه را از دست قنفذ - غلام ابو بكر - گرفت و با آن به بازويم زد ، چنان كه تازيانه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد . عمر لگدى به در كوبيد و آن را به طرف من فشار داد و من كه آبستن بودم ، به صورت روى زمين افتادم . آتش شعله مىكشيد و صورتم را مىگداخت . عمر چنان به صورتم سيلى زد كه گوشوارهام بر زمين افتاد و درد زايمان به سراغم آمد . پس محسن را كشته بىگناه سقط كردم . اين است امّتى كه مىخواهد بر من نماز بخواند ؟ ! در حالى كه خدا و رسول از آنان بيزارى جستهاند . من نيز از آنان برائت مىجويم » .
( 1 ) امير المؤمنين عليه السّلام به وصيت فاطمه عليها السّلام عمل كرد و احدى را از مرگ او خبر نكرد و در شب دفن ، دختر پيغمبر ، چهل قبر تازه در بقيع كند . هنگامى كه مسلمانان از رحلت ، و دفن فاطمه عليها السّلام باخبر شدند ، براى تسليت به نزد على عليه السّلام آمدند و به او گفتند : برادر رسول خدا ! چه خوب مىشد اگر به تجهيز فاطمه عليها السّلام و كندن خاك او مىفرمودى ؟
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 383
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٣٨٣