در اين هنگام عمر نتوانست خويشتندارى كند ؛ گفت : آنان زندهاند .
ابو سفيان از عمر خواست كه به نزدش برود . پيغمبر ( ص ) او را فرمود كه برود و ببيند ، چه مىخواهد . عمر نزد ابو سفيان آمد . پرسيد : آيا محمّد را كشتهايم ؟
عمر گفت : نه ، او هم اكنون سخن تو را مىشنود . ابو سفيان گفت : تو نزد من از پسر قميئه راستگوتر و نيكوكارترى . « 1 » سپس بانگ برداشت كه سال آينده ديدار ما و شما در بدر خواهد بود . آنگاه رفت .
به هر تقدير ، پس از پايان جنگ على ( ع ) صورت پيامبر ( ص ) را شست و فاطمه ( س ) زخمهاى پدر را بست .
زنان قريش كشتههاى مسلمانان را مثله كردند و گوش و بينى آنان را بريدند ، مگر حنظلة بن ابى عامر كه پدرش از آنان خواست ، او را مثله نكنند .
قريش دربارهء غارت مدينه با هم رايزنى كردند . صفوان بن اميه نظر منفى داد ، زيرا نمىدانستند كه چه پيش خواهد آمد . « 2 »
رسول خدا ( ص ) پس از بازگشت ابو سفيان ، على ( ع ) را فرستاد تا ببيند كه چه مىكنند . اگر بر شتران خود سوار شده و اسبها را يدك مىكشند ، آهنگ مكّه دارند و اگر بر اسبها سوارند و شترها را پيش مىرانند ، قصد مدينه دارند . در اين صورت بايد در همان مدينه با آنان بجنگيم . على ( ع ) رفت و بازگشت و گزارش داد كه شترها را سوار بودند و اسبها را يدك مىكشيدند . « 3 »
برخى اين مأموريت را به سعد بن ابى وقّاص نسبت مىدهند . مىگويند :
چون سعد بازگشت ، با صداى بلند گفت : آنان بر شترها سوار بودند و اسبها
هامش
( 1 ) . تاريخ الخميس ، 1 / 440 ؛ وفاء الوفاء ، 1 / 294 ؛ سيره حلبى ، 1 / 244 - 245 .
( 2 ) . سيره حلبى ، 2 / 245 .
( 3 ) . بنگريد : الثقات ، 1 / 232 ؛ تاريخ الامم و الملوك ، 2 / 205 - 206 ؛ الكامل فى التاريخ ، 2 / 161 ؛ تاريخ الخميس ، 1 / 440 .