هنگامى كه پيامبر اسلام رحلت كرد هنوز جنازهء مقدس آن حضرت را به خاك نسپرده بودند كه مردم عهد و پيمان خود را شكستند و مرتد شدند و علم مخالفت را برافراشتند .
اما حضرت على مشغول غسل و كفن و حنوط جسد مبارك پيغمبر عزيز اسلام شد تا اينكه آن جسد مقدّس را به خاك سپرد . سپس على عليه السّلام طبق وصيّت حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مشغول جمع آورى قرآن مجيد شد .
پس از اين جريان عمر به ابو بكر گفت : مردم عموما غير از على و اهل بيتش با تو بيعت كردند ، به دنبال وى بفرست تا بيايد و بيعت كند . ابو بكر پسر عموى عمر را كه نامش قنفذ بود ، خواست و به او گفت : نزد على برو ، به وى بگو : خليفهء پيغمبر تو را خواسته ! چندين مرتبه قنفذ اين مأموريت را انجام داد ولى حضرت امير نزد آنان نيامد . عمر در حالى كه خشمناك بود برجست و خالد بن وليد و قنفذ را خواست ، به آنان دستور داد تا هيزم و آتش برداشتند و به سوى خانهء حضرت روانه شدند . در آن هنگام حضرت زهرا عليها السّلام پشت در نشسته بود و جسم آن بانو پس از رحلت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ناتوان شده بود .
عمر به در خانهء على كه رسيد دق الباب كرد و فرياد زد : اى پسر ابى طالب ! در را باز كن ! حضرت زهرا فرمود :
ما را با تو چه كار كه نمىگذارى به عزادارى خويشتن مشغول باشيم ؟ ! عمر به حضرت فاطمه گفت : در را باز كن ! و الّا آتش به جان شما مىزنيم ! فاطمهء زهرا در جوابش فرمود : آيا از خداى توانا نمىترسى كه داخل خانهء من مىشوى و به خانهام حمله و هجوم مىكنى ؟ ! ولى او حاضر نشد كه برگردد ! آتش خواست و در خانه را آتش زد . وقتى در سوخت ، او در را باز كرد ! در همين لحظه بود كه حضرت زهرا در مقابل وى قرار گرفت و فرياد زد :
پدر جان ! اى رسول خدا ! او شمشير خود را همانطور كه در غلاف بود ، بلند كرد و به پهلوى فاطمه عليها السّلام زد ، وقتى نالهء آن بانوى مظلومه بلند شد با تازيانه به نحوى به ساق دست آن حضرت نواخت كه صيحهاى زد و پدر خود رسول خدا را به فرياد طلبيد .
هنگامى كه حضرت امير با اين منظره مواجه شد از جاى برجست و كمربند او را گرفت و
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 644
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٤٤