تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
حضرت فاطمه با حالتى خشمناك مراجعت كرد و بيمار گرديد . يك روز على بن ابى طالب عليه السّلام در مسجد نمازهاى پنج‌گانه را به جاى مىآورد كه ابو بكر و عمر به آن حضرت گفتند : دختر رسول خدا در چه حال است ؟ چون از آن جريانى كه بين ما و او گذشت آگاهى ، چنانچه صلاح بدانى از آن بانو كسب اجازه كن تا ما نزد او بياييم و از گناه خود عذرخواهى نماييم ؟ حضرت امير فرمود : اختيار با شما . آنان برخاستند و بر در خانهء حضرت زهرا آمدند . حضرت على نزد فاطمه آمد و گفت : اى بانوى آزاده ! فلانى و فلانى آمده‌اند و تصميم دارند سلامى به تو بگويند ، نظرت چيست ؟ فاطمهء زهرا فرمود : خانه خانهء تو مىباشد و من همسر تو . هر عملى كه مىخواهى انجام بده . حضرت على به فاطمهء زهرا گفت : مقنعهء خود را بر سر كن . آن بانو مقنعهء خويش را در بر كرد و صورت خود را به سمت ديوار نمود . سپس آنان به حضور آن بانو آمدند و پس از اينكه سلام كردند به حضرت زهرا گفتند : از ما راضى باش تا خداوند از تو راضى شود . ما قبول داريم كه به تو ستم كرديم و تقاضاى عفو و بخشش داريم . فرمود : اگر شما راست مىگوييد اين موضوعى را كه من از شما مىپرسم جواب بگوييد و ميدانم كه جواب آن را مىدانيد . اگر جواب مرا درست گفتيد يقين دارم براى اين مطلبى كه گفتيد آمده‌ايد . گفتند : آنچه در نظر دارى بپرس . فرمود : شما را به خداوند سوگند مىدهم آيا نشنيديد كه پدرم پيغمبر خدا در بارهء من مىفرمود : فاطمه پارهء تن من است ، كسى كه او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده است . گفتند : چرا . آن حضرت دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا ! اين دو نفر مرا اذيّت كردند ، من شكايت ايشان را به تو و به پيامبرت مىكنم ! ! نه ، به خداوند سوگند من هرگز از شما راضى نخواهم شد تا اينكه نزد پدر بزرگوارم