تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
بروم و او را از اين ظلم و ستمى كه در بارهء من كرديد آگاه نمايم و آن حضرت در بارهء شما قضاوت نمايد ! ابو بكر پس از شنيدن اين مطلب صدا به وا ويلا بلند كرد و دچار جزع و فزع شديدى شد ! عمر گفت : اى خليفهء پيامبر خدا ! آيا جا دارد كه تو از سخن يك زن اين طور جزع و فزع كنى ؟ ! راوى مىگويد : حضرت زهرا مدّت چهل روز بعد از رحلت پدر بزرگوارش زنده بود . هنگامى كه بيمارى آن بانو شديد شد ، حضرت على بن ابى طالب را خواست و به آن حضرت فرمود : پسر عمو ! من خودم را آمادهء سفر آخرت مىبينم . به تو وصيّت مىكنم كه با دختر خواهرم ازدواج نمايى ، زيرا او براى فرزندانم نظير خودم مىباشد . يك تابوت براى من پيش بينى كن ، زيرا ملائكه اوصاف آن را براى من شرح داده‌اند . مبادا در موقع تشييع جنازه و دفن و نماز خواندن بر بدن من احدى از دشمنان خدا حاضر گردند ! ! ابن عبّاس مىگويد : حضرت زهرا همان روز از دنيا رحلت كرد . مردان و زنان مدينه عموما غرق ضجّه و گريه شدند و مردم دچار مصيبتى گرديدند كه در روز رحلت پدرش حضرت رسول دچار شده بودند . ابو بكر و عمر نزد حضرت امير آمدند و پس از اظهار تسليت به آن حضرت گفتند : مبادا قبل از ما بر جسد دختر پيامبر نماز بگزارى ! ولى هنگامى كه شب شد على بن ابى طالب عليه السّلام عبّاس ، فضل ، مقداد ، سلمان ، ابو ذر و عمار را خواست . آنگاه بر بدن مبارك آن مظلومه نماز خواندند و او را به خاك سپردند . و چون صبح شد ابو بكر و عمر با مردم مدينه آمدند كه بر بدن فاطمهء زهرا نماز بخوانند . ولى مقداد گفت : فاطمه را شب گذشته به خاك سپرديم . عمر به ابو بكر گفت : قبلا گفتم كه ايشان كار خودشان را خواهند كرد ! ! عبّاس گفت : فاطمهء زهرا خودش وصيّت كرد كه شما بر بدنش نماز نخوانيد ! عمر گفت : اى بنى هاشم ! شما آن حسدى را كه از قديم الايام با ما داشتيد هرگز ترك نخواهيد كرد ، آن دشمنى و كينه‌هايى كه در سينهء شماست از بين نخواهد رفت ؟ ! به خداوند سوگند تصميم دارم كه قبر فاطمه را نبش كنم و بر جنازه‌اش نماز بخوانم ! حضرت على عليه السّلام فرمود : اى پسر صهاك ! به خداوند سوگند اگر چنين عملى را
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 647 | العلامة المجلسي / محمد روحانى علي آبادي