مالك را از مرتع كندى ستاندند و مرتع گفت : فرزندم مالك را از من باز داشتند . « 1 »
همو : يسار بردهى اياد بود و به دختر اربابش تعرض كرد و دختر وى را از خويش راند ، پس براى رايزنى ، نزد يكى از يارانش رفت كه به وى گفت : اى يسار ، واى تو ؛ از گوشت بىمزهى شتربچه بخور ، و از شير شتر تازهزا بنوش ، اما از دختران مردان آزاد حذر كن . يسار گفت : اما او در چهرهى من خنده زد ، و با اين توجيه ، بار ديگر نزد وى رفت و دختر گفت : امشب سراغم بيا ؛ و چون رفت ، گفت : نزديك شو تا تو را عطرآگين كنم . هنگامى كه يسار صورتش را نزديك برد ، دختر با چاقويى كه از قبل فراهم كرده بود ، بينىاش را بريد و چاقويى نيز به دو دختربچهاش داده و به آنها گفته بود كه هر گاه من بينىاش را بريدم ، شما نيز يورش بريد و هر كدام يكى از گوشهايش را ببريد و آن دو نيز چنين كردند .
وقتى يسار نزد دوستى كه با او مشورت كرده بود ، بازگشت ، وى با ديدن يسار گفت : نمىدانم تو رو به من مىآيى يا پشت به من بازمىگردى ؟ ! يسار كه او را « يسار الكواعب » مىناميدند ، گفت : ( هبك لاترى الانف و الاذنين ، اما ترى وبيض العينين ) يعنى « گيرم گوش و بينى را نبينى ، سفيدى چشم را هم نمىبينى ! » و اين جمله ضربالمثل شد .
قضاعه را عمرو مىخواندند ، اما چون از قوم خود كناره گرفت ( تَقضَّع : دور شد ) قضاعه ناميده شد . « 2 »
طبرى : شعبى گويد : اولين مردى كه زياد در كوفه كشت ، اوفى بن حصن بود كه در بارهاش گزارشى رسيده بود ، پس او را خواستند و او گريخت . بارى زمانى كه زياد از رهگذرى مىگذشت ، اوفى با وى رودررو شد ، زياد گفت : اين كيست ؟ گفتند : اوفى بن حصين طائى ، گفت : ( اتتك بحائن رجلاه ) يعنى « كسى را كه در آستانهى مرگ است ، دو پايش آورده است » . « 3 »
ميدانى :
هامش
( 1 ) . انساب الاشراف 1 / 9
( 2 ) . همان 17
( 3 ) . تاريخ الامم و الملوك 5 / 235 .