اسب بدانجا آمد و به گونهاى كه ضمضم هم مىشنيد ، چنين آواز سر داد :
امام تولّينى و تأبى بنفسها * على ضمضم تعساً و رغماً لضمضم
« او مرا برگزيد و به رغم خواستهى ضمضم و شوربختى وى ، خود او را پس زد » .
آنگاه از اسب پايين آمد و آن را بست و به جاى خفتن آن زن نزديك شد و از خود صداى كبوتر در آورد ، كه گوياى نشانهاى آشنا ميان آن دو بود ، زن بيرون شد و پيش چشم ضمضم ، دست در گردن هم انداختند و با هم آميختند . چون كار بدين جا رسيد ، ضمضم شمشير از نيام بركشيد و چنين خواند :
ستعلم أنى لست أعشق مبغضا * فكان بنا عنها و عنك عزاء
« خواهى دانست كه من از سر كينهتوزى عشق نورزيدهام ، و اينك ما به عزاى او و تو خواهيم نشست » .
و آنگاه وى را به قتل رساند . هنگامى كه مردم از اين كار آگاه شدند و ضمضم را به ميان خويش آوردند تا او را بكشند ، وى را به خاطر كشتن پسرعمويش نكوهش مىكردند ، اما او گفت : « شمشير از سرزنش پيشى گرفت » . « 1 »
همو : گفتهاند اولين كسى كه گفت : « براى لذتى كوتاه خود را رسوا كردم » فاقره همسر مرّه اسدى بود كه از زيباروترين بانوان روزگار خويش به شمار مىرفت ، و چون سالها در فراق شوهرش زيست ، دل به بردهاى حبشى بست كه شتران او را به چرا مىبرد . بارى ، وى را فرمود تا بستر وى را بگستراند . از قضا ، همان شب شوهرش آهنگ بازگشت كرده و سواره سوى او آمد و هنگامى به دو رسيد كه برده از بستر بانو برخاسته بود . زن پشيمان از كردهى خويش ، مىگفت : « براى لذتى كوتاه خود را رسوا كردم » و آهى كشيد و جان داد . مرد نيز در حالى كه اين شعر را مىخواند ، غلام را كشت :
لعمركِ ماتعتادنى منك لوعة * و لا انا من وجد بذكراك اسهد
« به جان خودت سوگند ، كه هرگز مرا در سوز عاشقانه نخواهى يافت و هيچگاه از
هامش
( 1 ) . المحاسن و الاضداد 1 / 258 .