كرد و يكى را بر ديگرى ماليد . برادر دريافت كه مىگويد : نشانى از خشكسالى نديدم .
سپس چند بار بر عصا كوبيد و آن را اندكى برافراشت . برادر فهميد كه مىگويد : ولى گياهى نيز نيافتم .
سرانجام يك بار بر چوبدست كوبيد و آن را سوى نعمان گرفت ، برادر فهميد كه مىگويد : با او سخن بگو .
پس عمرو بن مالك به سوى نعمان رفت و پيش روى او ايستاد . نعمان پرسيد : بالاخره از سرسبزى زمين شكرگزارى كردى يا از خشكى آن ناليدى ؟ عمرو گفت : نه خشكى آن را نكوهيدم و نه بر سرسبزى آن سپاس گفتم . زمين ناآشنايى بود كه نه حاصلخيزىاش شناخته شود و نه سرسبزىاش به وصف اندر آيد . هر كه سوى آن روَد حيران ماند و هر كه آن را نشناسد بسيار داند و هر كه در آن پناه گيرد هراسان شود و گفت : تو را سزاوارتر آن باشد كه رهايى يا بى ، و بدين سان از مرگ رست .
سعد در اين باره گفت :
قرعتُ العصا حتى تبيّن صاحبى * و لمتك لولا ذاك للقوم تقرع
فقال رأيت الارض ليس بمحمل * و لا سارح فيها على الرىّ يشبع
سواء فلا جدب فيعرف جدبها * و لا صابها غيث غزير فتمرع
فنجّى بها حوباء نفس كريمة * و قد كاد لولا ذاك منهم يقطّع
« بر چوبدست كوفتم تا رفيقم سخن را دريابد . و اگر چنين نمىكردم ، هيچ قومى بر عصا نمىكوفت . گفت : زمين را ديدم كه نه چيزى دارد ، و نه رمهاى در آن به سيرى رسد . نه چندان خشك است كه خشكىاش شناخته آيد ، و نه بارانى بر آن باريده كه حاصلخيزش شمارند . با اين گونه سخن گفتن ، جانى گرامى را رهايى بخشيد كه اگر چنين نكرده بود ، زبانش را بريده بودند . » « 1 »
گفتهاند : « ابوعذر » يا « ابوعذرة » تعبيرى كنايى براى اولين شوهر يك زن است . از اين واژه به كنايه از كسى كه كارى را ابتكار و اختراع كرده باشد نيز استفاده مىشود .
هامش
( 1 ) . كنايات الادباء 278 .