تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
شايسته به بار آورد و درختانش را آب داده باشد ؟ سعد گفت : باران همه جا را شسته و برگ‌ها نورسته و گياهان به هم پيوسته . نعمان كه از تندى زبان وى گرفتار حسادت شده بود ، گفت : به پدرت سوگند كه تو دهانى فراخ دارى ! اگر بخواهى ، چيزى بر زبان رانم كه از پاسخش درمانى ! سعد گفت : به شرط آن‌كه تند نپويى و گزافه نگويى ، مىخواهم كه چنين كنى . آن‌گاه نعمان غلام را فرمود تا به دو سيلى بنوازد و مىخواست او سخن را از اندازه بگذراند تا او را بكشد ، پس پرسيد : خب ، پاسخ اين چيست ؟ سعد گفت : « نادانى است كه فرمان برده است . » و اين جمله ضرب‌المثل شد . نعمان به غلام دستور داد : ضربتى ديگر بنواز . او نيز چنين كرد . نعمان پرسيد : اين را جواب چه باشد ؟ سعد گفت : « تو پادشاهى ؛ پس درگذر ! » اين نيز مثَل شد . نعمان گفت : درست گفتى . سعد پس از آن ماجرا مدتى نزد وى ماند . چندى بعد نعمان در انديشه شد تا كسى را روانه كند تا برايش از علف‌زار خبرى بياورد . پس عمرو برادر سعد را راهى كرد و چون در بازآمدن تأخير كرد ، از او در خشم شد و سوگند خورد كه چون بازگردد ، خواه ستايشگر علوفه‌ى آن زمين باشد و خواه نكوهشگر آن ، وى را بكشد . هنگامى كه عمرو آمد و بر نعمان وارد شد ، مردم نزد وى بودند و سعد نيز در آن ميان ايستاده بود و چون از سوگند نعمان آگاهى داشت ، گفت : آيا مرا رخصت مىدهى تا با او سخن گويم . نعمان گفت : اگر با او حرف بزنى زبانت را خواهم بريد . پرسيد : به او اشاره كنم ؟ گفت : اگر اشاره كنى ، دستت را خواهم بريد . پرسيد : پس به او وحى كنم ؟ گفت : در اين صورت چشمانت را از كاسه بيرون آورم . پرسيد : پس برايش بر عصا بكوبم ؟ گفت : بكوب . آن‌گاه عصايى را از حاضران گرفت و آن را پيش روى خويش نهاد و چوبدست برادرش را كه در آن‌جا ايستاده بود ، ستاند و نخست با يكى بر ديگرى كوبيد و آن را سوى آسمان بلند
نخستينها ( فارسى ) — صفحة 513 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / محمد رضا مرواريد