تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
همو : زيباترين توصيفى كه از جام بر لب نهادن صورت گرفته ، اين شعر ابن‌معتز است :
ظبى خلى من الاحزان اودعنى * ما يعلم الله من حزن و من قلق كانه و كأن الكأس فى فمه * هلال اول شهر غاب فى الشفق
« آهويى فارغ از هر اندوه ، هر چه غم و آشفتگى كه خدا مىدانست در من وديعت نهاد ، گويى او و جامى كه بر لب خود نهاده ، هلال اول ماه است كه در شفق پنهان شده است » . « 1 » در خبر است كه مورّج سدوسى از بيابان آمد و هيچ آشنايى با زبان عربى نداشت ، و شناختش تنها به قريحه بود . گفت : اولين جايى كه قياس را فرا گرفتم ، در انجمن ابوزيد انصارى در بصره بود . ابوالفرج اصفهانى : اولين شعرى كه برده بنىالحسحاس بر زبان آورد ، هنگامى بود كه او را به عنوان طليعه‌دار فرستادند و او بيامد و گفت :
انعت غيثاً حسناً نباته * كالحبشى حوله بناته
« بارانى را وصف گويم كه رويش‌هاى آن نيكو است ، همانند سياهى حبشى كه دخترانش بر گرد او ايستاده باشند » . « 2 » جوهرى ، در معناى واژه‌ى قريحه : اولين آبى كه از چاه بيرون آورند . وقتى گفته مىشود : فلانى قريحه‌ى خوبى دارد ؛ يعنى با خوش‌طبعى مىتواند علم را بيرون بكشد . « 3 » ابوالفرج اصفهانى : چون يكى از فرماندهان احمد بن عبدالعزيز بن دلف بن ابىدلف عجلى به عمرو بن ليث پناه برد . احمد اندوهگين و نگران شد . ابونجده‌ى شاعر به او گفت :
يا من تيمم عَمرا يستجير به * اما سمعت ببيت فيه سيار
هامش
( 1 ) . همان 307 ( 2 ) . الاغانى 22 / 476 ( 3 ) . صحاح اللغة 1 / 396 .