تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
ابىمنصور بود . « 1 » ابوالفرج اصفهانى : در بازار عكاظ براى نابغه گنبدى از چرم فراز مىشد و شاعران نزد او مىآمدند و سروده‌هايشان را مىخواندند . اولين كسى كه خواند اعشى بود ، سپس حسّان . در پى آنان ، خنساء چنين خواند :
و ان صخرا لتأتم الهداة به * كأنه علم فى رأسه نار
« به‌راستى كه صخر ( برادر شاعر ) كسى است كه همه‌ى هدايتگران از او پيروى مىكنند ، گويا كوهى است كه بر فراز آن آتشى افروخته باشند » . گفت : به خدا ، اگر ابوبصير ( يعنى اعشى ) همين چندى پيش نخوانده بود ، مىگفتم : تو شاعرترين كس در ميان آدميان و پريانى . حسّان برخاست و گفت : به خدا من از تو و پدرت شاعرترم . نابغه گفت : برادرزاده ، خوب نكردى كه چنين گفته‌اى :
فانك كالليل الذى هو مدركى * و ان خلت ان المنتأى عنك واسع خطاطيف حجن فى حبال متينة * تمد بها ايد اليك نوازع
« حتى اگر بر اين گمان باشم كه راه گريز از تو فراخ است ، باز تو همان شبى هستى كه بر من خيمه زده‌اى و دستانى هست كه قلاب‌هاى دردناك آويخته بر ريسمان‌هاى هزارگره را به سوى تو مىكشاند » . حسّان از اين گفته‌ى او سر به زير افكند . « 2 » مسعودى : اولين كسى كه گزارش صاحب زنج و رخدادهاى آغاز جنبش او و پديدار شدن آن در بحرين و خبرهاى وى در رويارويى با اعراب را نوشت ، محمد بن حسن بن سهل برادرزاده‌ى فضل ذوالرياستين بود . « 3 » ابن‌قتيبه : شاعر گفته است :
هامش
( 1 ) . البديع فى البديع 152 ( 2 ) . الاغانى 11 / 7 ( 3 ) . مروج الذهب 4 / 108 .