نشينند ، وقتى دوساله شد ، به آن مىگويند : « جَمل » . « 1 »
ابوالفرج اصفهانى : دعبل مطلب بن عبدالله را كه كارگزار مصر بود ، چنين هجو كرد :
تعَلق مصر بك المخزيات * و تبصق فى وجهك الموصل
و عاديت قوما فما ضرّهم * و شرّفت قوما فما ينبلوا
شعارك عند الحروب النجاة * و صاحبك الاخور الافشل
فانت اذا ما التقوا آخر * و انت اذا انهزموا اول
« مصر همهى عناصر پستى را به تو آويخته و موصل بر چهرهات خدو انداخته ، با هر گروهى كه دشمنى كردهاى آنان را زيانى نبوده و هر گروهى را كه برترى بخشيدهاى به بزرگى نرسيدهاند . در جنگها شعار تو اين است : كمك ! آن كه با تو همدم باشد سستتر و شكستپذيرتر است . هر گاه ديگران به نبرد برخيزند ، تو در پى همگان باشى و چون به هزيمت افتند پيشاپيش همه » .
گويد : مطلّب دعبل را بر شهر اسوان گمارد ، اما پس از گماشتن وى ، چون سرودهى هجو او به دستش رسيد او را بر كنار كرد و يكى از كسان خود را با نامهى بركنارى سراغ وى گسيل داشت و فرستادهاش را فرمود : منتظر بمان تا او روز جمعه بر منبر رود ، و چون بر منبر نشست نامه را به دست او برسان و او را از خطبه باز دار و از منبر فرود آور و خود بر منبر نشين . هنگامى كه دعبل از پلههاى منبر بالا رفت و آمادهى سخن شد ، نامه را به دست او داد . دعبل او را گفت : بگذار خطبهام را ايراد كنم ، وقتى پايين آمدم آن را خواهم خواند . گفت : نه ، مرا فرموده تا تو را از خطبه باز دارم و نامه را بخوانى . دعبل نامه را خواند و در حالى كه از پست خود بر كنار شده بود ، از پلهها فرود آمد . « 2 »
گويم : شايد دعبل در هنگام پايين آمدن همين شعر هجويهى خود را خوانده باشد كه :
و عاديت قوما فما ضرّهم * و شرّفت قوما فما ينبلوا
هامش
( 1 ) . صحاح اللغة 3 / 1054
( 2 ) . الاغانى 20 / 323 . يادآورى مىشود كه در منبع يادشده برخى از بيتها يا واژگان با گونهاى ديگر آمده و اين تنها چهار بيت از قصيدهاى شانزده بيتى است . براى ملاحظهى تمام آن بنگريد به : شعر دعبل بن على الخزاعى 208 .