لست الى عمرو و لا المرء منذر * اذا ما مطايا القوم اصبحن ضمّرا
فلولا ابو وهب لمرّت قصائد * على شرف البرقاء يهوين حسّرا
فانا و من يهدى القصائد نحونا * كمستبضع تمرا الى اهل خيبرا
فلاتك كالوسنان يحلم انه * بقرية كسرى او بقرية قيصرا
و لاتك كالشاة التى كان حتفها * بحفر ذراعيها فلمترض محفرا
و لاتك كالعاوى فاقبل نحره * و لميخشه سهما من النبل مضمرا
أتفخر بالكتّان لمّا لبسته * و قد يلبس الانباط ريطا مقصرا
« اينك كه اسبان قوم لاغرمياناند و آمادهى پيكار ، تو را نه سوى عمرو و نه سوى منذر راهى نباشد . اگر ابووهب نبود ، چكامههاى اينان سرد و خاموش بر بلنداى برقاء فرود مىآمد . داستان ما و كسانى كه چامههايشان را سوى ما مىفرستند ، به كسانى مىماند كه زيره به كرمان فرستد . تو چونان خوابديدهاى مباش كه رؤياى خاك كسرى و قيصر را در سر مىپروراند ، و مانند آن گوسفندى مباش كه با سمهاى خود زمين را مىكاود تا آهنى بيابد و مايهى سر بريدن او را فراهم كند و همچون گرگى مباش كه سر خود بالا گيرد ، بىپروا از تيرى كه سينهى گلوى او را آماج گرفته و بر چلّهى كمان نشسته است . به تنپوش پنبهاى خويش مناز كه نبطيان بىسروپا هم گاه تكهپارچهاى بر دوش مىافكنند . » « 1 »
اغانى ، از ابن ابىيزيد بن عبدالملك : وى گفت : در يكى از كاخهاى عقيق بودم و اشعب و عمرالوادى و ابورقيه نيز پيش من بودند . دينارى چند خواستم و آن را پيش روى خويش نهادم و گفتم : هر كدام از شما كه در گفتن ارجوزهاى در افتخار به تبار خويش پيشى گيرد ، دينار از آنِ وى باشد . عمرالوادى گفت :
انا ابنداوود انا ابن زازان * انا ابن مولى عمرو بن عثمان
« من فرزند داوود هستم ، فرزند زازان ، زادهى وابستهى عمرو بن عثمان » .
ابورقيه گفت :
هامش
( 1 ) . بنگريد به : السيرة النبوية 1 / 451 .