فرزدق پرسيد : پس براى چه چيزى شادى مىكنى ؟ گفت :
و لا لعباً منى و ذوالشيب يلعب
« به بازى نيز نمىانديشم ، مگر پير سپيدموى هم به بازى مىنشيند ؟ »
گفت : اى برادرزاده ، بازى كن ، كه اينك هنگامهى بازيگرى تو است . كميت ادامه داد :
و لميلهنى دار و لا رسم منزل * و لميتطربنى بنان مخضّب
« ياد هيچ خانه و نشان هيچ سرايى هم مرا سرگرم نكرده ، و سرانگشتان آراسته به حنا نيز مرا به خوشى نكشانده است . »
فرزدق پرسيد : برادرزاده ، پس بالاخره چه چيزى تو را شادمان كرده است ؟ گفت :
و لا السانحات البارحات عشية * امرّ سليم القرن ام مرّ اعصب
« اين شيفتگى از پرندگان فرخندهفال و شومى كه بامدادان و شامگاهان به فال نيك و بد بر سر من پرواز كردهاند ، نيز نيست . »
گفت : آرى ، هرگز فال نيك و بد مزن . كميت ادامه داد :
و لكن الى اهل الفضائل و التقى * و خير بنىحواء و الخير يطلب
« عشق من اما به فضيلتداران و پارسايان و برترين زادگان حوّا است ؛ نيكى را بايد طلبيد . »
پرسيد : واىِ تو ، اينها كيستند ؟ گفت :
بنىهاشم رهط النبى فاننى * بهم و لهم ارضى مراراً و اغضب
خفضت لهم منى جناحى مودة * الى كنف عطفاه اهل و مرحب
و كنت لهم من هولاء و هولاء * محباً على انى اذم و اغضب
و ارمى و ارمى بالعداوة اهلها * و انى لاوذى فيهم و اؤنب
« فرزندان هاشم ، همان خاندان پيامبر كه خشنودى و خشم چندبارهى من به شوق آنان است . براى ايشان فروتنى كرده و مهرورزانه بال به جانبى گستردهام كه اين سو و آنسويش شايستگى است . من دوستدار آنان هستم ، هر چند خشم و سرزنش اين و آن نثار من شود . ديگران به من مىتازند و من به ديگران . اينك