يك سال بعد ، فروتنى كرد و با گروهى از شاعران كه سالى يك بار به درگاه خليفه مىرفتند ، بر او وارد شد و پس از نفر چهارم يا پنجم اين شعرش را خواند كه :
طرقتك زائرة فحى خيالها * بيضاء تخلط بالجمال دلالها
قادت فؤادك فاستقاد و مثلها * قاد القلوب الى الصبا فامالها
« بانويى به ديدارت آمد و در سراى تو را زد ، رؤياى او را درود بگو ، كه سپيدبانويى است و كرشمههايش با زيبايى درآميخته ، دل را تو برده و دل در پى آن افتاده كه چون اويى دلها را به بازىهاى كودكى مىكشاند و كژومژ مىكند » .
حاضران سراپا گوش شدند و او تا اينجا ادامه داد كه گفت :
هل تطمسون من السماء نجومها * باكفكم او تسترون هلالها
او تجحدون مقالة عن ربكم * جبريل بلغها النبى فقالها
شهدت من الانفال آخر آية * بتراثهم فاردتهم ابطالها
« آيا با دستان خويش ستارهها را از پهنهى آسمان مىرباييد ، يا ماه را پنهان مىكنيد ، يا سخن خداى خويش را كه جبرئيل براى پيامبر آورده ناديده مىگيريد كه در واپسين آيهى سورهى انفال به ميراث آنان گواهى داد و شما مىخواهيد بر آن خط بطلان كشيد ؟ »
مهدى شگفتزده از آنچه شنيد ، فراز نمازگاه خويش را واگذاشت و تا فرش مسجد فرود آمد و پرسيد : چند بيت است ؟ گفت : صد بيت . فرمود تا صدهزار درهم به او بدهند . اين نخستين صدهزار درهمى بود كه در روزگار عباسيان به شاعرى دادند .
روزگارى سپرى شد و هارون الرشيد بر تخت نشست . مروان همراه شاعران بر او وارد شد و شعرى در ستايش او خواند . پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : شاعر و بندهى تو ، مروان . پرسيد : آيا همان كسى نيستى كه در بارهى معن آن شعرها را گفته است ، و همان دو بيت پيشگفته را خواند و گفت : دستش را بگيريد و بيرونش كنيد ، نزد ما براى تو چيزى نيست . سرانجام بيرونش كردند . چند روز بعد ، باز فروتنى كرد و به دربار رفت و چكامهاى را خواند كه در آن مىگويد :
لعمرك ما انسى غداة المحصّب * اشارة سلمى بالبنان المخضب