تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
شعر را پسنديد و به خانه‌ى باهلى رفت و گفت : چكامه‌ات را شنيدم ، اما مروان كه درگذشته و روزگارش سپرى شده است ؛ آيا شعرت را به من مىفروشى تا از آن تقليد كنم ؟ اين براى تو كه بينوا هستى بهتر از اين است كه براى خودت بماند . گفت : آرى . پرسيد : چند ؟ گفت : سيصد درهم . گفت : فروختم . درهم‌ها را پرداخت و او را سوگند داد كه شعرش را سه‌طلاقه كند و پيمان‌هاى سخت از او گرفت كه ديگر آن اشعار را از خود نداند و نخواند . سوى خانه رفت و چند بيت آن را دگرگون كرد و واژه‌هايى بر آن افزود و آن را در ستايش معن فراهم آورد و به تقليد آن بيت اول چنين سرود :
معن بن زائدة الذى زيدت به * شرفا الى شرف بنوشيبان
« معن بن زائده كسى است كه شيبانىها به سبب او شرف بر شرف مىافزايند . » و آن را براى معن فرستاد ، پاداشى گران ستانيد و نزد وى ارج يافت و روزگارى را نزد او سپرى كرد و سرمايه‌اى اندوخت و به رفاه رسيد . معن نخستين كسى بود كه نامش را فراز آورد و او را بزرگ داشت . « 1 » همو : مروان بن ابىحفصه پس از دوران معن بن زائده بر مهدى وارد شد و مديحه‌اى براى او خواند . مهدى پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : شاعر و بنده‌ى تو ، مروان بن ابىحفصه . گفت : تو همان نيستى كه گفته است :
اقمنا باليمامة بعد معن * مقاما لانريد به زوالا فقد ذهب النوال فلا نوالا * و قلنا اين نرحل بعد معن
« پس از روزگار معن ، ما را در يمامه جايى بده كه نخواهيم از كف ما بيرون شود . و گفتيم : پس از معن كجا رويم ؟ كه دهش از ميان رفته است و جايى براى دهش نيست . » تو خود پنداشته‌اى كه ديگر داد و دهشى نيست ، پس چرا به اميد بخشش تا اين‌جا آمده‌اى ؟ تو را نزد ما چيزى نباشد . پاى او را از اين‌جا بيرون كشيد . سرانجام او را بيرون راندند .
هامش
( 1 ) . الاغانى 10 / 300 .