و از درآميختن به دوستى او چنان كه « باده را با آبى شيرين بياميزند » ؛
و از شادمانى روبهرو شدن با او آن سان كه « شاخههاى نورسته به نسيمى برقصند » . « 1 »
در خبر است كه اين شعر از بستى باشد :
تأخرت عن قوم و لا غرو اننى * سأسبقهم بالجد و الجد معوان
و اول مقروّ من الكتب عنوان * ألستَ ترى العنوان يُكتب آخرا
« از گروه باز ماندم ، ولى بىترديد با كوشش خود از آنان پيشى خواهم گرفت كه كوشش يارىگر باشد . آيا نمىبينى كه عنوان هر نامهاى را در پايان كار كتابت مىنويسند ، اما آنچه پيش از همه خوانده مىشود ، همان عنوان است ؟ »
ابنقتيبه : عايشه دختر طلحه ، كُثيّر شاعر را فراخواند و از او پرسيد : اى ابن ابىجمعه ، چه چيزى تو را به شعرگويى در بارهى عزّه واداشته است ، در حالى كه وى به آن زيبايى و نيكويى كه تو در سرودههاى خود وصفش كردهاى نيست . اگر بخواهى ، مىتوانى شعرهايت را براى كسى سزاوارتر بسرايى : من و همانند من ! عايشه با اين كار مىخواست او را بيازمايد . كثير گفت :
اذا وصلتنا خلّة كى تزيلها * ابينا و قلنا الحاجبية اوّل
« هر گاه دوستىاى به ما برسد كه او را از ميان ببرد ، آن را پس بزنيم و بگوييم : حاجبيه « 2 » پيشتر از همه است » .
عايشه گفت : تو مرا دوست خود خواندى ، ولى به خدا مرا با تو دوستى نباشد ، و از وصل من با خويش سخن راندى ، در حالى كه حتى اگر تو خواسته باشى ، من اين را نخواهم . « 3 »
مسعودى : سبب پديد آمدن حلف الفضول داستان مردى از زبيد يمن بود كه كالايى را به عاص بن وائل فروخته بود و در پرداخت پولش چندان كوتاهى كرد كه
هامش
( 1 ) . يتيمة الدهر 4 / 296
( 2 ) . نام ديگر عزّه است كه دلدار شاعر بود .
( 3 ) . الشعر و الشعراء 1 / 499 .