همو : چون محمد بن ابىبكر به مصر وارد شد و معاويه ، معاوية بن خديج كندى را سوى او روانه كرد ، همراهان محمد از گرد او پراكندند و او پنهان شد و هنگامى كه جاى وى را نشان دادند ، او را گرفت و گردن زد و سرش را نزد معاويه فرستاد . در تاريخ اسلام ، اين نخستين سرى بود كه آن را كوى به كوى گرداندند . « 1 »
ابوالفرج اصفهانى ، از مغازى محمد بن اسحاق ، در بارهى غزوهى موته و شهادت جعفر طيار گويد : كعب بن مالك در سوگ جعفر بن ابىطالب چنين سروده است :
هدت العيون و دمع عينك يهمل * سحاً كما و كف الضباب المخضل
و كانما بين الجوانح و الحشا * مما تأوبنى شهاب مدخل
وجداً على النفر الذين تتابعوا * يوما بموتة اسندوا لمينقلوا
صلى الاله عليهم من فتية * و سقى عظامهم الغمام المسبل
اذ يهتدون بجعفر و لوائه * قدام اولهم و نعم الاول
حتى تفرقت الصفوف و جعفر * حيث التقى جمع الغواة مجدّل
فتغير القمر المنير لفقده * و الشمس قد كسفت و كادت تأفل
قوم بهم نصر الاله عباده * و عليهم نزل الكتاب المنزل
قوم علا بنيانهم من هاشم * فرع اشم و سؤدد متأثل
و بهديهم رضى الاله لخلقه * و بجدهم نصر النبى المرسل
بيض الوجوه ترى بطون اكفهم * تندى اذا اغبر الزمان الممحل
فضلوا المعاشر عفة و تكرماً * و تغمدت اخلاقهم من يجهل
« ديدگان ، همه آرام گرفت ، سرشك چشمان تو اما چنان جارى است كه گويا از ابرهاى تيره باران فرو مىريزد . تو گويى در اندرون من تيرى چون شهاب سوزان نشسته است ، از اندوه آن گروهى كه در روز موته پياپى در كنار هم فرو خفتند . درود خدا بر آن جوانمردان و باران بسيار نثار استخوانهايشان . آنگاه كه به جعفر و پرچم او راه مىجستند ، كه او نخستين پيشگام آنان بود و چه خوش نخستينى ، آنگاه كه صفها از هم فرو پاشيد ، و پيكر او با ريگهاى بيابان آشنا شد و ماه تابان از رفتن او سيمايى ديگر يافت و خورشيد تا مرز نابودى ، بگرفت ! مردمانى كه خدا بندگانش را با آنان
هامش
( 1 ) . همان 1 / 123 .