تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
يا ابن‌الزبير طالما عصيكا * و طالما عنيتنا اليكا لتجزينّ بالذى اتيكا
« اى فرزند زبير ، بسى نافرمانى كرده‌اى و بسيار شده است كه به چشمداشت سود ، قصد آزار ما كرده‌اى ، و سرانجام به كيفر رسيده‌اى » . « 1 » همو : شبيب با صالح بن مسرّح تميمى در روستاى مدبج ميان موصل و جوخى بود كه سپاه محمد بن مروان با آنان به نبرد برخاست . شبيب چندان رزم‌آورى كرد كه از اسب خويش درغلتيد و پياده بر آنان تاخت و ياران برگزيده‌ى خويش را ندا داد : هر يك از شما پشت در پشت يار خويش كند و بر دشمن بتازد تا به اين دژ درآييم . پس آنان كه هفتاد تن بودند ، چنين كردند و داخل دژ شدند . آن‌گاه سالار سپاه كه حارث عامرى بود آنان را محاصره كرد و دروازه را به آتش كشيد و گفت : آنان را ياراى خروج نباشد ، چو فردا شود آنان را بكشيم . اين بگفت و به اردوى خويش رفت . شبيب يارانش را گفت : چه نشسته‌ايد ؟ فردا اگر دست اينان به شما برسد نابودى شما باشد . با من ، يا هر كه مىخواهيد بيعت كنيد و همراه ما روانه شويد تا بر ايشان كه اينك آسوده خفته‌اند ، يورش آوريم . پس با او پيمان بستند و نمدها آوردند و خيس كردند و بر پاشنه‌هاى دروازده نهادند و بيرون رفتند و حارث تنها هنگامى اين رخداد را دريافت كه شبيب و يارانش در دل اردوگاه با شمشير به نبرد با آنان پرداخته بودند . حارث كشته شد و سپاهش تا مدائن گريخت و شبيب و يارانش اردوگاه آنان را ستاندند . سپاه حارث اولين سپاهى بود كه شبيب آن را شكست داد . « 2 » همو ، در رخدادهاى سال 81 ق : چون حجاج بارها به ابن‌اشعث نامه نوشت و او را به يورش تا دل سرزمين رتبيل واداشت ، ابن‌اشعث برخاست و گفت : نامه‌ى حجاج به من رسيده و بر من پاى فشرده و فرمان داده كه در يورش شتاب آورم ؛ اما آن‌جا سرزمينى است كه ديروز برادرانتان در آن به نابودى كشيده شده‌اند و من مردى هستم كه اگر شما
هامش
( 1 ) . الكامل 4 / 351 ( 2 ) . همان 395 .