« سوگند خوردهام كه بازنگردم ، جز آنكه با اين شمشير زنگارزدودهى خويش ، ضربتى شگفتانگيز بزنم . من زادهى بهترين خاندان مذحج هستم كه هم خودم از همه برترم و هم پدر و هم مادرم . »
آنگاه با نيزه بر او تاخت و او را كشت ، چندان كه نيزه پشتش را شكافت .
در اقدام اشتر به كشتن اجلح هم گويد : او از سرشناسان و سواران عرب بود و خواهرش از اندوه او مرد و چون سوگنامهى او بر مرگ برادر به على ( ع ) رسيد ، فرمود : آنان به زنانشان زيان رساندهاند و آنان را به خاطر فرزند آن جگرخواره ، خوار و ذليل رها كردهاند . خدايا ، بار گناهان و تبهكارىهاشان را به دوش او انداز و سنگينى آن را افزون كن . « 1 »
طبرى ، در بارهى حجر و يارانش : فرستادهى معاويه با اين پيام سوى آنان آمد كه شش تن را رها كنند و هشت تن را بكشتند . فرستاده به آنان گفت : ما را فرمان دادهاند كه بيزارى از على و نفرين او را بر شما عرضه داريم كه اگر چنين كرديد شما را وانهيم و اگر سر برتافتيد ، شما را بكشيم . اميرالمؤمنين بر اين پندار است كه با گواهى همشهريانتان بر ضد شما ، ريختن خونتان روا است ، ولى او اينك از شما درگذشته است . پس ، از اين مرد بيزارى جوييد تا راه شما را بگشاييم . گفتند : بارخدايا ، ما اهل اين كار نيستيم . پس فرمود تا گورهاشان را كندند و كفنهاشان را بياوردند ، آنان اما تمام شب را به نماز ايستادند و چون به صبح درآمدند ، ياران معاويه گفتند : اى شمايان ، ديشب ديديم كه شما نماز را بهدرازا گزارديد و نيايش بهنيكى كرديد ، اينك ما را خبر دهيد كه نظرتان در باب عثمان چيست ؟ گفتند : او اولين كسى بود كه در داورى ستم كرد و رفتارى نابهحق داشت . ياران معاويه گفتند : اميرالمؤمنين به كار شما آگاهتر باشد . « 2 »
همو : آنان چون شش تن را بكشتند ، كريم بن عفيف خثعمى و عبدالرحمان بن حسان عنزى گفتند : ما را سوى معاويه گسيل داريد ، تا در باب آن مرد ، سخنى به سان وى گوييم . چون به معاويه خبر دادند ، گفت : آن دو را بياوريد . تا آنجا كه گويد : معاويه
هامش
( 1 ) . وقعة صفين 174
( 2 ) . تاريخ الامم و الملوك 5 / 275 .