تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
رو به عبدالرحمان كرد و گفت : بيشتر بگو اى مرد ربيعى ، حرفت در باره‌ى على چيست ؟ گفت : مرا واگذار و از من مپرس كه تو را بهتر باشد . معاويه گفت : به خدا ، رهايت نمىكنم ، مگر اين‌كه مرا خبر دهى . گفت : شهادت مىدهم او از كسانى است كه ياد خدا بسيار كند و به دادگرى فرمان دهد و خود نيز عمل نمايد . گفت : پس نظرت در باره‌ى عثمان چه باشد ؟ گفت : او نخستين كسى بود كه باب ستم را گشود و دروازه‌هاى حقيقت را به لرزه انداخت . تا آن‌جا كه گويد : معاويه او را نزد زياد فرستاد و به او نوشت : اين عنزى بدترين كسى است كه نزد من فرستاده‌اى . او را به كيفرى كه سزاوار آن است برسان و به بدترين شيوه بكش . زياد او را به قس‌الناطف فرستاد و زنده به گور شد . « 1 » ابن‌اثير در حوادث سال 44 ق . مهلب در سند به جنگ رفت و هجده سوار ترك با او به ستيز برخاستند و كشته شدند . او گفت : چرا بايد اين عجم‌ها از ما چابك‌سوارتر باشند ؟ و او خود يال و دم اسب را بريد و بر اسب نشست . بدين سان ، او اولين مسلمانى باشد كه چنين كرده است . « 2 » مسعودى : مهلب به عبدالملك نامه نوشت و از او براى جنگ با خوارج يارى خواست . عبدالملك سه بار يارانش را گفت : مردِ عراق كيست ؟ جز حجّاج كسى پاسخش نداد . بار سوم رو به حجاج گفت : تو خود چابكسوار آن ديار باشى . پس پيمانش را نوشت . حجاج چون به قادسيه رسيد ، سپاه را فرمان داد تا اردو زنند و شترى خواست كه به‌جز پالان ، تشك و پوششى بر آن نباشد . سپس نامه را در دست گرفت و جامه‌ى سفر بر تن كرد و دستار بر سر بست و به‌تنهايى وارد كوفه شد و ندا در داد : نماز برپا است ! چهره‌ى خود را پوشاند ، بر كمان خويش تكيه زد و بر منبر رفت و انگشت ابهام در دهان ، نشست تا مجلس انباشته شد ، آن‌گاه پوشش از چهره برگرفت و برخاست و دستار برداشت و به خدا سوگند ، بى آن‌كه حمد و ثناى الهى گويد و بر پيامبر درود فرستد ، اولين سخنى كه با آنان گفت اين بود :
هامش
( 1 ) . تاريخ الامم و الملوك 276 ( 2 ) . الكامل 3 / 446 .