توبهكنندگان باشم ؛ و از منبر فرود آمد . « 1 »
مجلسى از تقريبالمعارف ابوالصلاح از تاريخ ثقفى : ابوذر غفارى چون ديد عثمان به سوزاندن مصحفها فرمان داده است به او گفت : اولين كسى مباش كه به سوختن كتاب خدا فرمان مىدهى ، تا خون تو نخستين خونى نباشد كه ريخته شود ! « 2 »
مجلسى از تاريخ واقدى به نقل از ابومروان اسلمى از پدرش از جدّش كه گفت : چون در سال سىام مردم از حج باز داشته شدند ، ابوذر در شام عيبگويى عثمان را نمايان كرد و هر گاه به مسجد در مىآمد يا از آن خارج مىشد ، او را ناسزا مىگفت و خصلتهاى ناپسند او را برمىشمرد . معاويه در نامهاى به عثمان رفتار ابوذر را گزارش داد ، و عثمان در پاسخ چنين نوشت : اما بعد ؛ نامهات رسيد ، و آنچه را از ابوذر جندب ياد كرده بودى دريافتم . او را سوى من گسيل دار و بر درشتترين و ناهموارترين مركب بنشان ، و راهبلدى را با او بفرست كه شب و روز همراه او باشد تا از مركبش فرود نيايد ، و خواب او را فرا نگيرد و من و تو را از ياد نبرد .
چون نامهى عثمان به دست معاويه رسيد ، او را بر مادهشترى سالخورده نشاند كه جز پالانى بر آن نبود ، و راهآشنايى با او فرستاد و او را فرمود كه رفتن را بر او دشوار سازد ، چندان كه چون به مدينه رسيد گوشت بر رانهايش نبود . ما نيمروز با على بن ابىطالب ( ع ) در مسجد بوديم كه كسى وارد شد و گفت : ابوذر به مدينه آمده است ! من شتابان بيرون شدم و اولين نفرى بودم كه سوى او شتافتم و پيرى تكيده و رنگپريده و درازقامت و سپيدموى را ديدم كه آهستهآهسته گام برمىدارد . سوى او رفتم و گفتم : عموجان ، چه شده كه اين سان آهسته قدم برمىدارى ؟ فرمود : كار ابنعفان است ، مرا بر مركبى درشت نشانده و فرموده تا آزارم دهند و نزد او آورند كه در بارهى من انديشه كند . پس نزد عثمان رفت و عثمان به او گفت : اى جندب ، خدا هيچ چشمهاى را براى تو نجوشاند ! « 3 »
هامش
( 1 ) . تاريخ الامم و الملوك 4 / 360
( 2 ) . بحارالانوار 31 / 270
( 3 ) . همان 279 .