به معاويه رسيد گفت : شعرى است ناپسند از سرايندهاى ناپسند . سرور و بزرگ عراقيان و آتشافروز جنگهاى ايشان و اول و آخر فتنهى آنجا است . « 1 »
ابناثير : مأمون به سال 210 ق . بر ابنعايشه ابراهيم بن محمد بن عبدالوهاب بن ابراهيم امام دست يافت و سه روز او را زير آفتاب نگه داشت ، سپس او را تازيانه زد و به زندان انداخت و زير شكنجه كشت و پيكرش را به دار آويخت . او كه در بيعت گرفتن براى ابراهيم بن مهدى بسيار كوشيد ، اولين عباسى بود كه به صليب كشيده شد . « 2 »
ابناثير : شاعرى حسن بن زيد علوى را چنين ستود :
لاتقل بشرى و لكن بشريان * غرة الداعى و يوم المهرجان
« مگو يك مژده كه دو مژده است در ميان : يكى طلعت داعى ( يعنى همان حسن بن زيد ) و يكى جشن مهرگان » .
حسن به او گفت : شاعر نبايد شعرش را با جملهى منفى به ( لا ) بياغازد ، بلكه اول شعر خود را با خير و نيكى شروع مىكند تا شنونده را خوش آيد . شاعر گفت : در دنيا جملهاى ارجمندتر از ( لا إله الا الله ) نباشد كه آن هم با ( لا ) آغاز شده است . گفت : درست گفتى و او را صله داد . « 3 »
گويم : اين پاسخ مغالطهاى بيش نيست ؛ زيرا اين كه گفته است : « لاتقل بشرى » ( مگو يك مژده ) يك فال بد زدن است ، نه صِرف يك واژهى « لا » .
ابنقتيبه : هنگامى كه معاويه خواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد ، مروان در خشم شد و با دايىهايش از بنىكنانه نزد معاويه آمد و گفت : از اين كه كودكان را به امارت گمارى ، فرود آى . معاويه خشم خود را فرو خورد و به او گفت : پس از امير مؤمنان ، تو چشم بيدار او هستى و در سختى بازوى تواناى او و اجراى پيمانهاى وى با تو است ، و من تو را بر قومت ولايت دادم و سهم تو را در خراج فزونى بخشيدم و آمدگانِ با تو را جايزه عطا كردم و وظيفه
هامش
( 1 ) . وقعة صفين 469
( 2 ) . الكامل 6 / 392
( 3 ) . الكامل 7 / 408 .