مىگفت :
ضمنت لكم ان لميقض عائق * بان سماء الضر عنكم ستقلع
« من ضمانت مىكنم كه اگر مانعى پيش نيايد ، ابرهاى زيان از فراز شما رخت بربندند » « 1 »
همو : وليد به خالد قسرى گفت : تو بايد پسرت يزيد را بياورى ! گفت : حتى اگر در زير گامهايم پنهان باشد ، پايم را از روى او برنمىدارم . بعدها يوسف بن عمر از عراق بيامد و خواهان خريد او به بهاى پنجاههزارشد . وليد كس نزد او فرستاد كه يوسف تو را به اين قيمت مىخرد ، آيا اين مبلغ را بر عهده مىگيرى ؟ گفتم : به ياد ندارم كه كسى از عرب فروخته شده باشد ! اگر از من مىخواستى كه تكه عودى را بر عهده گيرم كه به تو دهم ، چنين نمىكردم . پس وليد او را به يوسف داد و يوسف جامهاش را درآورد و عباى خويش را بر تن او كرد و او را سوار بر مركبى بى سازوبرگ به كوفه فرستاد و شكنجهاش داد و سندان را بر سينهاش نهاد و شبانه او را بكشت و در همان عبا پوشاند و همانگاه او را در حيره به خاك سپرد .
گفتهاند : يوسف فرمان داد تا بر پاهايش تكه عودى نهادند و مردان چندان بر آن ايستادند كه پاهايش شكست و او نه حرفى زد و نه روى ترش كرد . وى دستور داده بود منارههاى مساجد را فرو ريزند ؛ زيرا گزارشى گرفته بود كه شاعرى گفته است :
ليتنى فى المؤذنين حياتى * انهم يبصرون من فى السطوح
فيشيرون او تشير اليهم * بالهوى كل ذات دل مليح
« كاش زندگانى من با اذانگويان گره خورده بود ؛ كه از فراز منارهها با كسانى كه بر بامها نشستهاند نظر مىبازند ؛ يا اينان به آنها اشاره مىكنند يا هر كه غنج و دلال و نمكى داشته باشد ، با اشارات عاشقانه اينان را نشان مىدهد . »
مادرش مسيحى بود و او براى مادر خويش عبادتگاهى ساخت .
هامش
( 1 ) . الكامل 5 / 267 .