مسعودى : چون منصور ابومسلم را كشت ، جعفر بن حنظله نزد او رفت . منصور از او پرسيد : در بارهى ابومسلم چه مىگويى ؟ گفت : اگر مويى از سرش برگرفتهاى ، جانش را بگير ، جانش را بگير . منصور گفت : اينك پيكرش در ميان فرش است ! چون جعفر او را كشته يافت ، به منصور گفت : امروز را نخستين روز خلافت خويش بشمار . پس منصور در حالى كه ابومسلم پيش روى او افتاده بود ، رو سوى حاضران كرد و چنين خواند :
زعمتَ ان الدَّين لايقضى * فاستوف بالكيل ابا مجرم !
سُقيتَ كأسا كنت تسقى بها * امرّ فى الحلق من العلقم
« پنداشتى كه قرضها ادا نمىشود ؟ اينك پيمانه را پر كن ، اى ابومجرم ! تو از جامى نوشيدى كه پيشتر خود ساقى آن بودى ؛ بادهاى تلختر از حنظل در گلو » . « 1 »
ابناثير : چون پيك ، مژدهى خلافت را به وليد بن يزيد داد ، جوياى كاتبش عياض شد . گفتند : تا زمانى كه هشام مرد ، در زندان بود . روزى عياض كسى را نزد خزانهداران فرستاد و آنان را گفت كه از چيزى كه در دست داريد خوب پاسدارى كنيد . چون هشام از خواب برخاست و چيزى خواست ، آنان از فرمان او سر باز زدند و گفتند : ما خزانهداران وليد هستيم . هشام همان گاه بمرد و عياض از زندان بيرون آمد و بر درِ گنجينهها مُهر زد . هنگامى كه هشام را از بسترش بيرون آوردند ، در اموالش حتى ظرفى نيافتند كه بتوانند براى غسل او آب بجوشانند ، ناگزير ظرفى بهعاريت ستاندند . در خزانه نيز كفنى براى او نبود . ناچار غلامش او را كفن كرد .
وليد چندان بر ياران هشام سخت گرفت كه يكى از خادمان هشام بر سر گور او ايستاد و گفت : كاش بودى و مىديدى كه وليد با ما چه مىكند ! كسى پاسخش را چنين داد كه : او خود درگير كارهايى است كه شما كردهايد . هر چه از وليد مىپرسيدند ، چنين
هامش
( 1 ) . مروج الذهب 3 / 292 .