مرد مىخواهد نعمتها را از من و تو بستاند ، در حالى كه پس از مهدى تو ولىعهد هستى . او را بگير و گردن بزن . اين را بگفت و راهى حج شد و در راه سه بار به او نامه نوشت و از او پرسيد كه در اين باره چه كرده است ؟ و او نوشت كه آنچه فرمودى اجرا كردم . پس ترديد نكرد كه او را كشته است . عيسى با دبير خويش راى زد . او گفت : وى مىخواهد تو را بكشد ، پس فرمان داده است تا تو مخفيانه او را بكشى و خونش را آشكارا بر گردن تو افكند و به قصاص تو را بكشد . رأى درست آن است كه وى را پنهان كنى و چنانچه آشكارا او را از تو خواست ، آشكارا تسليمش كنى .
منصور از حج بازگشت و نهانى كسى را نزد عموهايش فرستاد تا آنان را تحريك كند كه از او بخواهند عبدالله بن على را به آنان ببخشد . آنان نزد منصور آمدند و از خويشاوندى سخن گفتند . منصور گفت : عيسى بن موسى را نزد من فرا بخوانيد ، و او را گفت : اى عيسى ، تو مىدانى كه من عمويم را به تو سپردهام تا در خانهى تو باشد . عيسى گفت : و فرمان دادهاى كه او را بكشم . گفت : دروغ مىگويى . آنگاه به عموهايش گفت : اين در نزد شما اعتراف كرد كه برادرتان را كشته و ادعا مىكند كه من دستور دادهام ، در حالى كه دروغ مىبافد . آنان گفتند : او را به ما بسپار تا بكشيم . منصور گفت : اين شما و اين او !
پس عيسى را به ميدان بردند و مردم گرد هم آمدند . يكى از آن ميان برخاست و شمشير بركشيد و سوى عيسى شتافت تا او را ضربت زند . عيسى پرسيد : آيا تو اين كار را مىكنى ؟ گفت : به خدا قسم ، بله . گفت : شتاب مكنيد و مرا نزد امير مؤمنان باز پس گردانيد . او را باز بردند و گفت : تو مىخواستى با كشتن او مرا به كشتن بيندازى ؛ اينك اين عمويت ، زنده و سالم . اگر فرمان مىدهى كه او را به تو برگردانم ، برخواهم گردانيد . گفت تا او بياورند و آوردند و افزود : برود تا رأى خويش را بگويم . عموها رفتند و دستور داد تا عبدالله را به خانهاى بردند كه پايههايش بر نمك بود و آب به پايهى آن بستند و خانه بر او افتاد و بمرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ الامم و الملوك 8 .