راست مىگفتند ، وقتى كلامى بر زبان مىآوردند از عدالت دم مىزدند و هنگامى كه فرا خوانده مىشدند ليك مىگفتند ؛ شما را اما در آغاز و انجام ، نمايان و پنهان ، روز و شب و بامدادان و شامگاهان خواندهام ، اما دعوت من جز بر گريز و عقبنشينى شما نيفزود . آيا اين پند دادنها و فراخوانها شما را در پيمودن راه هدايت و حكمت سودمند نيفتد ؟ بهراستى كه من به آنچه شما را به صلاح آورَد و كژىهاتان را راست كند دانايم . ولى اين گونه نيست كه با تباهى خود شما را به اصلاح بخوانم . لختى مرا مهلت دهيد . به خدا قسم ، گويا مردى سوى شما آمده كه شما را باز دارد و شكنجهتان دهد و به همان سان ، خدا او را عذاب كند . ننگ مسلمانان و نابودى دين باشد كه فرزند ابوسفيان اراذل و اشرار را فرا خواند و پاسخ شنود و من شما را كه بهترين و گزيدهترين هستيد بخوانم و سر باز زنيد و مقاومت كنيد . انسانهاى باتقوا چنين نكند ! « 1 »
گويم : با اين سخن خود كه فرمود : « گويا مردى سوى شما آمده . . . » به يوسف بن عمر اشاره دارد كه سرپيچان از جنگ را عذاب كرد و خود تا گاه مرگ عذاب شد .
نصر بن مزاحم : احنف خواست كه در هنگامهى تحكيم ، نهان ابوموسى را بيازمايد . پس به او گفت : اگر عمروعاص به داورى على خرسند نشد ، او را مخيّر كن تا عراقيان خود هر كس از قريشيان شام را كه خواستند انتخاب كنند ؛ قطعاً آنان گزينش را به ما مىسپارند
و ما هر كه را خود مىخواهيم انتخاب كنيم . اگر نپذيرفتند ، شاميان از قريش عراق كسى را كه خواهند برگزينند كه اگر چنين كنند ، نتيجهى كار در دست ما است . ابوموسى گفت : گفتههايت شنيدم . و به گفتهى احنف اعتراضى نكرد .
احنف نزد على ( ع ) رفت و گفت : اى امير مؤمنان ، ابوموسى اولين كَرهى خود را از مشكِ خويش گرفت . چنين مىبينم كه ما كسى را فرستادهايم كه با بركنارى تو مخالفتى ندارد .
على ( ع ) فرمود : اى احنف ، خداوند به كار خويش چيره است . گفت : اى امير ، ما نيز
هامش
( 1 ) . الارشاد 1 / 272 .