مىشد . بعدها به خلوت علاقه يافت ، پس به حرا روانه مىشد و در آن درنگ مىكرد و چند شب آنجا مىماند و براى اين ماندن توشه برمىداشت . سپس سوى خديجه بازمىگشت و توشهاى همسان برمىگرفت تا اين كه در غار حرا حق بر او نمايان شد و فرشته بيامد و گفت : بخوان ، گفت : خواندن نتوانم .
پيامبر فرمود : پس مرا گرفت و در آغوش فشرد ، تا جايى كه خستهام كرد . آنگاه مرا رها ساخت و گفت : بخوان . گفتم : خواندن نمىتوانم ، پس بار ديگر در آغوش فشرد ، تا جايى كه خستهام كرد ، و مرا رها ساخت و گفت : بخوان . گفتم : خواندن نمىتوانم . پس بار ديگر مرا در آغوش فشرد ، تا جايى كه خستهام كرد و گفت :
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ( 1 ) خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ( 2 ) اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ ( 3 ) الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ( 4 ) عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ ( 5 ) كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى ( 6 )
« 1 » « بخوان به نام پروردگارت كه آفريد ، انسان را از علق آفريد ، بخوان و پروردگارت گرامىتر است كه با قلم آموزش داد و انسان را آنچه نمىدانست آموخت » .
آنگاه با دلى لرزان نزد خديجه بازگشت و گفت : مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد ! پس او را چندان پوشاندند كه وحشت از او رخت بربست و گفت : اى خديجه ، مرا چه شده است ؟ و خديجه ماجرا را با او گفت . پرسيد : و آيا تو بر من بيم بردى ؟ گفت : هرگز ، مژده بده ! به خدا قسم كه هرگز اندوهى بر تو نيست ؛ چه ، تو با خويشان مىپيوندى ، سخن راست مىگويى ، عهدهدار ناتوانان مىشوى ، ميهمان را گرامى مىدارى ، در گرفتارىها مردم را يارى مىدهى . . « 2 »
شيخ مفيد به نقل از سيف بن عميره گويد : نزد منصور بودم ، او بى آنكه چيزى بپرسم چنين گفت : اى سيف ، ناگزير پيكى از آسمان به نام مردى از فرزندان ابوطالب ندا در خواهد داد . گفتم : اى امير مؤمنان ، فدايت گردم اين سخنى است كه پيش از اين نشنيدهام . گفت : اى سيف ، بهراستى كه سخنى حق است ؛ وقتى چنين شود ما اولين
هامش
( 1 ) . علق 1 تا 6
( 2 ) . اسباب النزول 5 .