تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه ورام ( آداب و اخلاق در اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
را مىگذارند ، هرگز نه بفكر جامه‌اى براى خود بود و نه به فكر تهيه غذايى ، خانوادهء خود را مأمور مىساخت ، و ما بين خود و زمين هرگز چيزى قرار نمىدادند ، و من آنها را عامل به كتاب خدا و سنّت پيامبرشان يافتم ، وقتى كه شب تار فرا مىرسيد ، روى پاهايشان ايستاده ، رو به طرف آسمان گشوده ، اشگهايشان روى صورتها جارى ، براى آزادى از آتش جهنم با پروردگارشان مناجات مىكردند ، وقتى كه كار نيك انجام مىدادند شادمان ، و پيوسته خدا را سپاس مىگفتند ، و هر گاه مرتكب گناهى مىشدند ، اندوهناك بوده از خدا طلب مغفرت مىكردند ، به خدا سوگند كه هميشه چنين بودند . همو گفته است كه گروهى آهنگ سفر داشتند ، و در بين راه ، از جاده منحرف شدند ، تا به راهبى رسيدند كه از مردم جدا زندگى مىكرد ، او را ندا در دادند ، و او سر از صومعه در آورد ، گفتند : اى راهب ! ما راهمان را گم كرده‌ايم ، راه كدام طرف است ؟ با سرش به طرف آسمان اشاره كرد ، آن گروه مقصود او را فهميدند ، گفتند : راهب ! ما از تو سؤالى داريم آيا جواب مىدهى ؟ گفت : بپرسيد اما زياد حرف نزنيد ، زيرا روزى كه رفت ، برنمىگردد ، و عمرى كه گذشت ، دوباره به دست نمىآيد ، و شب و روز در پى يك ديگر مىگذرند . پس آن گروه از سخن وى در شگفت شدند ، پرسيدند : اى راهب ! مردم فرداى قيامت نزد پروردگارشان بر چه اساسى حاضر مىشوند ؟ گفت : بر پايه و اساس نيّتهايشان گفتند : ما را نصيحت كن ؟ گفت : به مقدار طول سفرتان ، زاد و توشه برگيريد ، زيرا بهترين توشه آن است كه تا مقصد برساند ، آنگاه راه را به ايشان نشان داد ، و سرش را داخل صومعه كرد . ديگرى مىگويد : به صومعهء راهبى از رهبانان چين ، گذر كردم ، صدا زدم يا راهب ، جواب نداد دوباره صدا زدم ، جوابم را نداد ، مرتبهء سوم صدا زدم ، از بالا نگاهى كرد ، گفت : اى مرد ، من راهب نيستم ، راهب آن كسى است كه از خدا با عظمتى كه دارد بترسد ، و او را در مقام كبريائيش تعظيم كند ، و بر