[ در بيان معاد و رستاخيز انسانى و شرح عالم مثال و صاحبان قيامت صغرا و قيامت وسطا و قيامت كبرا ]
54 اهل بهشت افعال يك حشر « 1 » در غيب عالم مثال « 2 » دارند ، و
هامش
( 1 ) . صدر المتألهين قدس سره مىفرمايد : بازگشت انسانى در روز رستاخيز همين شخص است به عينه - هم نفسا و هم بدنا - و اگر چه خصوصيات بدن از مقدار و وضع و خط و غير اينها تغيير كرده باشد ايرادى به شخصيت بدن وارد نمىگردد ، زيرا شناخت هر كسى عبارت است از بقاى روح و نفس او با ماده كه آن صورت روحيه بر او قائم باشد - و اگر چه خصوصيات ماده از قبيل مقدار و وضع و خط و غيره تغيير نمايد - .
زيرا اگر تو شخصى را فرضا در سابق ديده و بعد از مدت مديدى دوباره ببينى ، با اينكه احكام جسميهء او - چنان كه در بالا گفته شد - تغيير كرده باشد ، قطعا حكم خواهى كرد كه اين همان انسان سالهاى پيش است ، پس تبديل و تغيير ماده بدنيه بعد از آنكه صورت روحيه نفسانى باقى است ، اشكالى به شناخت شخص وارد نمىنمايد ، چون ماده در هر چيزى به نحو ابهام است ، يعنى مورد شناخت بدون صورت قرار نمىگيرد ، و ارزش و شخصيت هر چيزى به صورت اوست ، لذا در آخرت بسيارى از لوازم اين بدنها از بدنهاى اخروى مسلوب است ، و بدن اخروى مانند سايهاى است كه ملازم روح باشد و يا مانند عكسى است كه در آينه ديده مىشود ، چنان كه در دنيا برعكس بوده ، روح در اين بدن مانند شعاعى است كه بر ديوار جامد تابيده .
زيرا جوهر نفس با اينكه واحد شخصى است ولى از جهت وسعت وجودش و نهايت احاطهاش بر حقايق در ذات خود احتياج به آلات نداشته ، هم مىبيند و هم مىشنود و هم مىچشد و هم مىبويد ، يعنى به چشم و گوش و ذوق و شمّ عقلى ، چون تمام قواى موجود در مقام خارج او ، يا به اصطلاح فرق نفس ، به اشكال مختلف در مقام جمع او موجود ، و با ذات و باطن او به يك وجود واحد جمع است ، ولى در اين جهان از جهات تنگى مكان و ضعف وجودى چنين جمعيتى دست نمىدهد ، مگر براى اولياى الهى كه از تنگى و مضيق اين جهان مادى گذر كرده و سلطان آخرت در آنان ظهور نموده و نسيهء ما نقد آنها گشته است .از مضيق حيات درگذرد * وسعت مُلك لا مكان بيند( 2 ) . بدان كه به حكم قواعد عقلى قطعى و آثار واصلهء از صاحب شريعت محمدى ( ص ) و ائمهء اطهار عليهم السلام محقق و ثابت شده كه : از براى هر فرد از انواع تام الوجود مانند انسان ، فردى مثالى قائم به ذات - در عالم برزخ و مثال مطلق - موجود است و در احاديث به برزخ سابق تعبير شده است ، بنابراين از براى هر نوع فردى مجرد عقلانى در عالم عقول به نام عقول متكافئه موجود است ، چون نوع مجرد به حسب فطرت منحصر به فرد است ، پس به ازاى هر نوعى يك فرد عقلى وجود دارد ، ولى افراد مثاليه متكثراند و منشأ تكثر و ازدياد آنها جهات موجودهء در ناحيهء فاعل است و تكثر و ازدياد ماديات از ناحيهء قابل ، كه اولى را مثل افلاطونى و دومى را مثال مطلق گويند .
فيض وجود از عالم عقل به توسط افراد مثالى كه برزخ سابق بالقوه باشد به افراد مادى مىرسد ، ولى در برزخ لاحق بالفعل تجسم و انتقال انسان به عالم برزخ ، لازم مثال صعودى است ، و بدن مثالى صعودى از مراتب وجود نفس است ( يعنى اعمال نيك و بد ) و مرتبهء اعلاى آن مجرد تام ، و مرتبهء متوسط آن مثال و برزخ است كه از تجسم اعمال حاصل آيد ، و بدنى است زنده و جاويدان لذا در قيامت و يوم الحساب دست و پا شهادت مىدهد ، زيرا حيات ذاتى است ،وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ، بخلاف بدن مادى كه حياتش عرضى است ، يعنى تعلق تدبيرى دارد . -