نمازش بستگى به اقامه و برپا داشتن اوضاع شرعى و مراعات اركان عرفى دارد
هامش
- ولى مخلوق از چيزى - و به اصطلاح مكوّن بالخلق - نيست ، و نفس ناطقه و روح انسانى با بدن حادث شده - نه به واسطهء بدن - بلكه به فرمان خداوند و از عالم امر اوست ، و حدوث نفس از جهت باطنش كه جوهر مفارق عقلى است اصلا مسبوق به ماده نمىباشد ، يعنى منشأش از ماده نيست ، و گرنه پس از سپرى شدن زمان ماده باقى نمىماند ، بلكه بدن شرط تعلق و تدبير و تصرف روح است ، به همين جهت چون از بدن تجافى حاصل كرد ، تدبير و تصرفش زايل مىگردد ، خداوند فرموده :قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي؛ يعنى از عالم امر الهى است ، اين فقط تعريفى براى روح است ، ولى مقصود آن است كه او جوهرى بسيط و از عالم امر و بقاست - نه از عالم خلق و فنا - .
نفس ناطقه كه دميده شده از روح الله است - چنان كه فرمود :نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- از عالم قدس و طهارت است ، چيزى از پليديها او را مكدر و تار نمىكند ، بلكه نفس حيوانيه در دنيا و آخرت محل شقاوت مىگردد ، و او پس از خراب بدن در انسان باقى است و محشور در آخرت است ، چنان كه صدر المتألهين قدس سر بر اين مبنا براهين عديده اقامه كرده و از عرشيات مختصّ به اوست .
علامهء شعرانى قدس سره - استاد اين فقير - گويد : حاكم مطلق در كمّل از مؤمنين كه اولياء الله باشند نه روح الشهوه است و نه روح القوه و نه روح البدن - كه قوه و نيروى محركه است - بلكه تمام ارواح آنان در تسخير روح الايمان كه عبارت از قوه عاقله است مىباشد ، و آن از جهت توجهش به عالم غيب و الهيات و آخرت ، قوه عاقله ناميده مىشود - نه تصرف او در علوم كونيه و جهان مادى -
حضرت سيد قطب الدين نيريزى قدس سره در رساله روحيه خويش مىفرمايد : خداوند به پيغمبر مىفرمايد كه بگو روح از عالم امر پروردگار من است ؛ در اين آيهء شريفه ابهام و اجمال دانش روح براى عوام و بىخبران از مردم است ، ولى براى خواص و اهل بينش و تفكر معلوم و روشن است كه او از عالم امر پروردگار است ، به همين جهت از روح ، تعبير به كلمه نموده است ، و به اين روح - از لحاظ جهات اضافات و تابشهاى او بر ابدان و قوالب - روح اضافى گفته مىشود ، و يا اين كه خداوند در دو آيه آن را به خود نسبت داده روح اضافى گفته مىشود : يكى آنجا كه فرمود :نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، و ديگرى :فَأَرْسَلْنا إِلَيْها- يعنى بمريم -رُوحَنا.
پس خداوند طبق حكمت بالغهء خود مقرر فرمود كه روح اضافى انسانى كه از عالم علوى است تعلق به بخارى گيرد كه از گردش خون در قلب مخروطى شكل انسان برخاسته ، و اين بخار حكم فتيلهاى را دارد كه شعله بدان تعلق مىگيرد ، بنا بر اين اين روح ، افاضهء حيات و زندگى - به صورت دميدن و نفخ ملكوتى - بر اين انسان بشرى مىكند ، و چون انسان از جهت روح حيوانى مورد تسويه و اعتدال قرار گرفته و قابل نطق ( ادراك كليات ) و الهام شد ، نفس در عالم امر از روح اضافى علوى ملكوتى بوجود مىآيد - مانند بوجود آمدن حوا از آدم در عالم خلق - و نفس اگر چه در عالم خلق و شهادت حدوث و تكوينش جسمانى است ، ولى در عالم مثال ، بقا و حقيقتش روحانى مىباشد .
با هر فردى دو قوه است به نام سائق و شهيد ( راننده و گواهى دهنده ) كه عبارت از دو قوه علمى و عملى است ، و هر يك از اين دو قوه را اطوار و مراتبى است كه طىّ آن مراتب عبارت از سلوك صراط مستقيم است .
اما اطوار و مراتب قوه علميه : مدارك عالم شهادت آن پنج قوه است كه عبارت از حواس ظاهرهء انسانى -