ناسوتى ؛ و شش نقطهء محيط اشاره است به احاطهء علمى و شمول سريان تجليات وجودى مر تمامى مكانها و حدود و جهات را ، و نيز اشاره است به فراگيرى دگرگونىها و تغيرات شئونش در عالم وجود ، و منطبق كردن نهايت حقايق غيبى علوى نورانى ملكوتى ، بر بدايت شقائق « 1 » حسى سفلى ظلمانى ملكى - و بالعكس - براى اينكه مراتب حسى هنگامى كه فرود آمدنشان - به اقتضاى مبدأ بودن - به نهاياتشان پايان پذيرفت ، بازگشته و نهايات آنها - به حكم بازگرديدن - بر بدايات مراتب مثالى غيبى انطباق مىيابد « 2 » .
هامش
( 1 ) . نقطه در عوالم مختلف نامهاى ، گوناگونى دارد : حقايق و دقايق و رقايق ، و در عالم ناسوت ، شقايق ناميده مىشود .
( 2 ) . اول مراتب او تنزل وى است به شأنى كلى ، جامع مر جميع شئون الهيه و كونيهء ازليهء ابديه را - بىامتياز شئون از يكديگر - اين را حقيقت محمدى گويند كه برزخ است بين احديت و واحديت ؛ بعد از اين تنزل وى است به تفاصيل اين شأن كلى ، و اين را تعين ثانى گويند ، به آن طريقه كه خود را به همه شئونات الهيه و كونيهء ازليهء ابديه كه در آن شأن كلى اندراج داشتند به تفصيل بداند - يكى بعد از ديگرى - به آن معنى كه چون عقل ملاحظهء آنها كند حكم كند به تقدم ذاتى بعضى بر بعضى و انتشاء بعضى از بعضى ، نه آنكه به حسب زمان ، علم به بعضى متقدم باشد بر علم به بعضى ديگر ، زيرا كه علم حق سبحانه به همهء اشياء متعلق است - ازلا و ابدا - بىشائبهء حدوث و تجدد .
حقايق ممكنات صور معلوميت ذات است - متلبّسة بالشئون و الصفات - به اين معنى كه هر گاه علم حق تعالى را به ذات خودش اعتبار كنيم مقيد به يك شأن يا بيشتر ، آن صورت علميه را حقيقت ممكنى از ممكنات گويند و چون به يك شأن يا شئون ديگر اعتبار كنيم ، آن را حقيقتى ديگر از حقايق ممكنات مىگوييم ، پس علم حق به ممكنات عين علم خودش باشد به ذات و شئون ذاتيه خودش ، و اين است معنى آنكه مىگويند : علم حق سبحانه به عالم ، عين علم وى است به ذات خودش .
و مراد از شئونات ذاتيه كه آن را حروف عاليات گويند ، نسب و اعتباراتى است مندرج در ذات ، اندراج لوازم در ملزوماتش نه اندراج اجزاء در كل ، و مراد از اندراج آنها در ذات بودن آنهاست به حيثيتى كه هنوز از قوت به فعل نيامده باشند .
و معيّت حق با اشياء و قيوميّت وى مر ايشان را نه چون معيت جوهر است به جوهر و يا عرض به عرض يا جوهر به عرض يا عرض به جوهر ، بلكه نه چون معيت وجود است به موجود ، بلكه معيت وجود است به ماهيت - من حيث هى - كه به آن معيت ماهيت موجود مىگردد و دوام وجود و بقاى آن به دوام معيت است با وى - من حيث هى لا من حيث الوجود - پس علت بقاى ماهيت هم معيت حق است با وى - من حيث هى - و وراى اين معيت حق را سبحانه به حسب ذات با اشياء ، معيتى ديگر نيست .
از اين مقدمات دانسته شد كه آن كس كه منع معيت ذاتى حق سبحانه و انكار احاطه و سريان او -