فرموده :
إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ
، يعنى : كارها يكسره به او بازگشت دارد ( 123 - هود ) .
هامش
- حكما گويند : كثرت حاصل از تجليات ذات وجود ، كثرتى است حقيقى ، ولى عرفا كثرت را اعتبارى و وجود را منحصر به حق مىدانند و گويند : چون اصل حقيقت وجود واحد است و صرف الشئى ( يعنى وجود خالص واحد ) قبول تعدد نمىكند ، و غير صرف وجود مركب است ، يعنى مركب از اصل وجود و قيدى كه از تعيّن وجود حاصل آمده ، و چون قيد و كثرت ، غير حقيقى است و وجود صرف نيست - چون وجود صرف نه تعدد و نه قيد و نه كثرت دارد - ناچار تعيّنات عارض بر وجود - يعنى ماهيات - امورى اعتبارىاند و اصالت ندارند ، چنان كه عارف شبستر گويد :وجود اندر كمال خويش سارى است * تعيّنها امور اعتبارى استبنا بر اين با صرف نظر از قيد و تعيّن ، چيزى جز وجود صرف و منزه از قبول و تعدد و كثرت نمىماند ، همان عارف گويد :چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماندوجود ممكن چون به تجلى حق ظاهر گرديده ، قبول عدم نمىكند و به حق برمىگردد - البته در مقام اسقاط اضافات و عوارض - نه اينكه عين حق تعالى يا مثل و مانندش مىگردد ، بلكه مانند انعكاس نور خورشيد از ديوار به خورشيد ، مولوى گويد :باز مىگردند چون استارها * نور آن خورشيد زين ديوارهاپرتو خورشيد شد تا جايگاه * ماند هر ديوار ، تاريك و سياهتا بداند كان حُلل عاريه بود * پرتوى بود آن ز خورشيد وجودآن جمال و قدرت و فضل و هنر * ز آفتاب حُسن كرد اين سو سفرواستانيم آن كه تا داند يقين * خرمن آنِ ماست ، خوبان خوشه چينپس چون وجود ممكن قائم به وجود حقيقى است معدوم نمىگردد ، بلكه پنهان و مخفى گشته و داخل در باطن وجودى كه از آن ظاهر گشته مىگردد ، يعنى رجوع به وحدت مىنمايد ، و پوشيدهء از حقيقت پندارد كه معدوم گشته ، و اين توهم بىجا منشأش فرض كردن افراد وجودى راست چون افراد خارجيهء انسانى و غيره ، ولى در مورد مظاهر خارجيهء وجودى چنين نيست ، زيرا وجود ، حقيقت واحدهاى است كه مطلقا كثرت در آن مدخليتى ندارد و وجود افرادش به اعتبار اضافهء آنها به ماهيات است ، و اضافه هم كه امرى اعتبارى است افراد حقيقى ندارد كه معدوم گردند - بلكه اضافات آنها زايل مىگردد نه وجودشان - اگر غير اين باشد ، حقيقت وجود انقلاب به عدم نموده و در آن صورت بطلانش ظاهر است .
بنا بر اين ممكن را وجودى جز اين نسبت و ربط نيست ، و گرنه وجود ، عين حق تعالى است و ممكنات در علم حق تعالى در عين عدميت - كه صور شئونات ذاتى اويند - باقىاند ، پس عالم ، صورت حق است و حق هويت و روح عالم است و اين تعينات در وجود ، از احكام اسم « الظاهر » حق است كه مجلاى اسم « الباطن » او مىباشد .
پس اين وجود عام و نفس رحمانى است كه تنزل در تمام صور موجودات و مكونات - حتى مورچه و پشه و كوچكتر و بزرگتر - مىنمايد ، يعنى در وجود ، موجودى نيست مگر اينكه او مظهرى از مظاهر اين -