9 ديگر اينكه « الف » صورت جمعيت نقطه است و از آن تعيّن مىيابد ، در حالى كه نقطه در « لا تعيّن » « 1 » غير متعيّن است ، همچنانكه برايش اسمى ( در لا تعيّنى ) ظاهر نشده است ، چون آن عين « كلّ » است و « كل » از آن جهت كه « كل » است تعيّنى ندارد ؛ از اين جهت است كه حقيقت « الفى » بدان قيام و برپايى دارد ، پس نقطه با اينكه در آن ( الف ) مندمج و درنورديده است و بدان محتجب و پوشيده ، قيّوم آن است ، همچنانكه قيّوم تمامى حروف هجايى ( و الفبايى ) است ، با اينكه در مراتب و مدارج مخارج آنها مندرج است و به صور آنها محتجب و پوشيده ، اين امر اشاره است به شمول و سريان نفس رحمانى « 2 » در حقايق افراد موجودات و خصايص و ويژگيهاى
هامش
( 1 ) . خداى را محال است چنين اسمى ( يعنى لا تعيّن ) باشد ، چون او را اسماء بزرگى در مراتب افعال و صفات و نسب و احكام الوهى هست كه تعبير از آنها به اعتبارات شده است ، حكما گفتهاند : لو لا الاعتبارات لبطلت الحكمة ؛ يعنى : اگر اعتبارات نباشد حكمت باطل و بيهوده است ؛ حضرت سيد قطب الدين نيريزى مىفرمايد :و لو لا اعتبارات العقول فباطل * جميع علوم الحكمة الا قدسية( 2 ) . چون حق تعالى ذاتا به جهت معروفيت خود - كه فرمود : كنت كنزا مخفيا . . . يعنى : گنجى ناشناخته و پنهان بودم و ارادهء شناسايى خود نمودم ، لذا خلق كردم تا شناخته شوم - اقتضاى ظهور فرمود و تجلى نورى كرد از ذات خود بر ذات خود به نور ذاتى خود ، بدون آنكه در آن تجلى ، زمانى يا مكانى يا جهتى يا كمى يا كيفى يا اشاره و وضعى و يا چيز ديگرى كه همگى از خواص اجسام است ملحوظ باشد ، پس اين تجلى نورى و نور مقدس بالذات از آلايش اين صفات حادثه كه نام برديم منزه و مبرّاست ، و چون در صقع ذات مجهول الكنه است غيب ثانيش نامند و نيز اسامى مختلفه ، از جمله نفس رحمانى و « عماء » و عالم لاهوت و تجلى اول و عالم امر و مشيت مطلقه و رحمت واسعه و مقام « او ادنى » و اسم اعظم و حقيقت محمديه و قلم و جز اينها دارد ؛ و اين نور ذات ، عين ذات است به وحدت حقه ، و مجلاى ذات است كه تمام شئونات و كمالات ذاتى در آن مندمج است .
محمد بن حمزهء فنارى در كتاب مصباح الانس گويد : وجود مطلق از آن جهت كه ذات حق سبحان است اقتضاى آن داشت كه داراى تعيّنى باشد كه بدان بر ذات خود تجلى و جلوه نمايد ، لذا تجلى كرد ؛ اين تجلى و شعور ، تجلى ديگرى را براى كمال اسمائى - به سبب رقيقهء عشقى تنزيهى كه متصل بين دو كمال است - باعث آمد ، سپس اين تجلى ، حركتى غيبى و مقدس - به گونهء ظهورش - كرد كه تعبير از آن به : احببت ان اعرف - دوست داشتم كه شناخته شوم - كرد ، و چون محل قابلى برايش نبود - زيرا غيرى وجود نداشت - لذا به نيروى آن ميل عشقى به اصل خويش بازگشت نمود ، ولى به واسطهء اين نيروى عشقى حكم ظهور كه تعبير از -