اشخاص ممكنات ، و گرديدنش عين « كل » - با پوشيده شدنش در ماهيات
هامش
- آن به رحمت ذاتى مىشود غالب آمد ، آن رحمتى كه عين باطن وجود مطلق - بر حكم لا ظهور - است .
پس بازگشت كرد ، در حالى كه متعين بود به تعينى قابل براى تحقيق مطلب عالى و غايى كه آن خود عين كمال اسمايى است ، چون محبت اصلى كه تعبير به « احببت » شده حامل اين تجلى اول است و باعث آن بر توجه ، تا آنكه اين كمال اسمائى تفصيلى تحقق يابد ، توجهش محل قابلى را در مقام توجه ، نيافت ، نيروى اين توجه شوقى و ميل عشقى به اصل خود بازگشت و حكم ظهور و بطون نسبت به آن برابر ماند ، جز آنكه به واسطهء اين قوهء عشقى حكم ظهور كه تعبير از آن به رحمت ذاتى مىشود و خود عين باطن وجود مطلق است و معبّر به « ان اعرف » ، بر حكم لا ظهور كه تعبير از آن به ملابسهء حقيقت بطون و خفاء حقيقى كه باطن غضب و مسبوق و مغلوب به باطن رحمت است غلبه و پيشى يافت ، لذا اين تجلى كه ظاهر و متعيّن است بازگشت به قوهء محبت اصلى كه لازم آن است و باطن در آن نمود ، و بدون نسبت واحديت حامل تعيّنى است كه آن ، قابل تحقيق مطلب غايى او كه خود عين كمال اسمايى است مىباشد .
شيخ مؤيد الدين جندى در شرح فصوص الحكم ( ص : 43 ) گويد : تعيّن عبارت است از صورت متعين كه بدون متعيّن تعيّن وجودى ندارد ، و آن نفس رحمانى است كه خمير مايه و مادهء صور موجودات كونى است ، همچنانكه نفس انسان كه از قلب برانگيخته مىشود ، در قلب داراى تعيّنى است كه از متعيّن امتياز و جدايى ندارد ، پس مرتبهء « الفى » كه عبارت از واحد و يا نفس انسانى و نفس رحمانى و يا وجود سماوى است سه مرتبه دارد :
نخست : پيش از امتدادش ، و آن مرتبهء اجمال و احديت و استهلاك اعداد و شمار اوست ، بطورى كه اعيان آن اعداد نه ظاهر مىشود و نه امتيازى دارد ، و آن اعتبار نفس انسانى است در غيب قلبش ، و نفس رحمانى در غيب ، عين تعيّن اول است و مقام : كان الله و لم يكن معه شئى ، و مقام بودن نفس در اختيار نفس كشنده و استهلاك كثرت اسمايى در احديت ذاتى ، و بدان اعتبار ، « الف » در نقطه مندرج است ، مانند اندراج ديگر حروف در « الف » .
دوم : اعتبار امتداد نفس به اعيان حروف است به واسطهء ايجاد - حال تعينات آنها در مخارجشان و بازگشتشان به باطن در بازگشتگاههاى صعودشان - و بدان وجود عين « الف » از جهت امتدادش تحقق مىيابد . . . و اين اعتبار واحديت واحد است ، چنان كه خداوند فرمايد :وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ، يعنى : پروردگار و الاه شما الاه واحدى است ( 163 - بقره ) و به اين جهت است كه واحد مبدأ براى عدد مىباشد و منزه از كثرت نسبى نمىباشد ، يعنى « رب » مستلزم مربوب است و « الاه » مستلزم مألوه ؛ و واحد از نسبتهاى ذات و تعينات تجليات او پديد مىآيد ؛ اين مرتبه بر مرتبهء تعيّن عددى پيشى دارد ، پيش بودن به واسطهء اطلاق ذاتى احدى كه اعتبار الوهيت مىباشد .
سوم : اعتبار تعيّن نفس در مخارج به صور حروف و تجليات واحد در اعيان يك يك ، و ناميده شدنش به اسماء بىشمار مىباشد ، و اين نيز مراتب تعينات تجلى نفس رحمانى الهى وجودى و فيض ذاتى جودى كه از غيب باطن قلب كه عبارت از تعين اول است و برانگيختهء به مرتبهء احديت جمع الجمع است ، بر ظاهريت