منظم شد . اميران گمان كردند كه وى به شايستگى و رستگارى مقرون است .
از نيكوئى به وى كوتاهى نكردند به علت حسن ظنى كه به او داشتند . همواره در محكم كردن وسائل و شرايط كار وى كوشش مىكردند تا تغيير عقيده دادند و صلاح را در عوض كردن او ديدند .
زيرا امير ايناج به شهر خود رى رفت و سلطان سليمان در گمراهى خود غرقه شد . جز امير مظفر الدين صاحب قزوين كه حاجب سلطان بود ديگر اميران بر حمله كردن به سلطان موافق بودند . اينان گفتند كه سلطان مشغول به كارهاى بيهوده است و از كار سلطنت غافل مىباشد و با نادانى و تنبلى رشته نيكبختى خود را بريده است . مصلحت در بستن و گرفتن اوست نه رها كردن وى .
مدتى درنگ كردند و رايزنى نمودند درباره خلع او . با شمس الدين ايلدگز مكاتبه كردند كه فرزند همسر خود سلطان ارسلان بن طغرل را بياورد تا ويرا به تخت بنشانند .
اميران رشتهاى را قطع نمىكردند مگر آنكه قبلا اتصال آن را فكر مىكردند و پيمانى را بهم نمىزدند مگر آنكه پيش از بهمزدن به فكر بستن پيمانى ديگر مىبودند . اتفاقا حادثهاى بر سلطان سليمان وارد شد . از اسب زمين خورد و اين افتادن به تنگى نفس او منتهى گرديد . به علت درد وارد او را عيادت كردند و در رسيدن به آرزو با وى دشمنى آغاز نمودند .
سلطان را در قصرى از خانه سلطنت زنجير كردند و هر اميرى جماعتى از كسانى را كه مورد اعتمادش بود به نگهبانى سلطان گماشت . همگان معتقد شدند كه بايد بيعت با سلطان را بهم زد . بنابود كردن وى همه پيمان بستند .
اين واقعه در ماه شوال سال 555 اتفاق افتاد . پس سلطان سليمان را به قلعه همدان منتقل كردند و پيالهاى مسموم وى را بخوراندند . مرگى بد و دردناك
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 355
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٣٥٥