نشينند . اتفاقا رسول خليفه حاجب سونج نظامى در همين شب وفات كرد و چراغ زندگى او خاموش شد . راز وى زير خاك پنهان شد و اين قضيه از شگفتترين اتفاقات و غريبترين امور شگفتىانگيز بود . تا آنجا كه مردم درباره اين واقعه گفتگوها كردند و علتهاى مختلفى براى آن تراشيدند . گفته شد كه حاجب را به كشتن بعد از حبس كردن و يا سم خوردن مختار كردند .
در هر دو صورت حاجب بيچاره شد .
نيز گفته شد كه مرگ حاجب به تقدير خدائى بود و به علت تمام شدن پيمانه عمرش بود . پس از وفات حاجب به پيمان وفا نشد و وعده جريان نيافت . از دو فرستاده سلطان نفرت و خلاف ظاهر شد . يكى از فرستادهها يعنى قاضى ابو هريره اتفاقا هفتهاى پس از مرگ حاجب سونج وفات كرد و از دست تقدير نجات نيافت . مردم سخنان ياوه و بىاصل گفتند و دانسته و ندانسته حكايتها كردند . رفيق ديگر قاضى يعنى امير ابن طغايرك اوضاع را دريافت و گفت در اقامت در بغداد گرفتاريست و به شتاب قدم در راه نهاد زيرا گمان كرد كه اگر بماند او هم به رفتگان ملحق خواهد شد .
اين رسالت به علت فوت رسولها نابود و بىنتيجه شد . از ترس وقوع نظير اين حادثه كسى به رسالت بغداد نرفت و در دل همگان ترسى از بغداد حكمفرما شد . از تسلط بر بغداد مأيوس شدند و هيچ سلطانى به جانب بغداد نرفت و بر آن سامان هيچ تسلطى قرار نگرفت .
مؤلف گفت : درين سال كه سال 555 بود ملكشاه بن محمود بن محمد وفات كرد . چون ملكشاه دانست كه عمويش سلطان سليمان به تخت نشست و حسابها با سلطنت وى خلاصه شد و او به خلوت عادت كرده و از عادت دست بردار نمىباشد . پيروى از هوس مىكند و عزم او تغييرپذير نيست .
به جانب اصفهان با افراد زياد و ساز و برگ كامل حركت كرد و بدون حادثه
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٣٥٣