امير و همراهان با رسول خليفه كه حاجب سونج نظامى بود به جانب بغداد حركت كردند . حاجب مردى زبانآور و خردمند و پاكيزه و فصيح بود با قاضى و امير همراه شد و به بغداد رسيد درحالىكه گمان مىكرد كه مقصودش انجام شده است .
چون نزديك شدند پذيرائى از آنان به عمل آمد و مرتب وظيفه و آذوقه براى آنها مقرر شد . مدتى به انتظار نزديكى به خليفه در بغداد مقيم شدند سپس براى درخواست تسلط بر بغداد به پا خاستند . گفتند كه ما تنها براى معرفى خود و تصرف در كارهاى جارى آمدهايم نه براى پذيرائى و اقامت و انتظار . وزير به آنان گفت : چه فكر مىكنيد . حال شما بر چه منوال است ؟ مأموريت شما چيست ؟ چه مقصودى داريد ؟ گفتند ما نيامدهايم كه بازگرديم . ما تنها به اين قصد آمدهايم كه گفتگو كنيم و بنام سلطان خطبه بخوانيم . به آنان گفته شد شما تنها رسول هستيد كه هدايت شدهايد و هدايت مىكنيد . از نظر دوستى و حكومت در پناه حمايت خليفه هستيد در مسأله خطبه توجه نكنيد و اصرار ننمائيد زيرا حوادث دارد و خلاصه اگر به دوستى خليفه علاقمند هستيد در خصوص خطبه خواندن اظهارى نكنيد .
گفتند رسول شما به خطبه وعده داده است . مخالفت با اين وعده را علت چيست ؟ خلاف وعده موجب از بين رفتن مال و تحريك كينه و دشمنى مىشود . به آنان گفته شد :
رسول ما حق نداشته است كه به كارى دست بزند كه به وى مأموريت آن را ندادهايم به چه وجه از فرستنده شما ( سلطان سليمان ) ما خشنود باشيم .
آيا از بادهگسارى وى يا از اطرافيان و طايفه او ؟
فردا رسول ما مىآيد و مىگويد كه ما به وى اجازه نداده بوديم و آنچه شما مىگوئيد او نگفته است . آنچه را شما پيمان به آن بستهايد او نبسته و نگشوده است . پس از يكديگر جدا شدند كه طبق وعده فردا بار ديگر فراهم
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٣٥٢