تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
اسب مال‌گيرنده مىشد . هيچ استمدادكننده‌اى و دادخواهى نبود كه خليفه در برآوردن حاجت او شتاب نكند . سپاهيان خليفه آرزو داشتند كه سفر خليفه طولانى گردد . زيرا به بخششهاى وى صبح سعادت اينان دوام‌دار و آشكارتر مىگرديد . در اواخر ماه صفر سال 554 خليفه به شهر واسط رسيد و من از طرف ابن هبيره وزير درين شهر نيابت داشتم . با اطرافيان و دوستان به استقبال از شهر بيرون رفتم . از كثرت ازدحام پيشوازكنندگان در زحمت بودم . موكب خليفه را ديدم كه با فوجهايش مىآيد . درست چون دريائى موج زن به نظر مىآمد . از اسب پياده شدم و جلو خليفه رفتم . و مقابل وى زمين را بوسيدم . خليفه از محبت بايستاد تا من سوار شوم و زحمتى در آن ازدحام نبينم . خلقت وى بر مهربانى و بخشش خلق شده بود . مخلص الدين بن كياهراسى به وى گفت : اينست كسى كه در حق امير المؤمنين قصيده‌اى گفته مثل آنست كه حالت فعلى خليفه را وصف كرده است : « عزم تو كه به تائيد خدائى مؤيد است هنگامى كه تو آن را با دور - انديشى همراه مىكنى و سفر مىنمائى بسيار آرزوها را برآورده مىكند . مانند آفتاب بر مردم آشكار مىگردى و بر مردم نور مىپاشى . كثرت نورت چشم كسى را كه به تو مىنگرد از ديدارت باز مىدارد در زير چتر سياه روى خليفه نور مىپاشد مانند ماهى كه از درون هاله مىدرخشد . » وزير گفت : اين مرد دوست من است و من با وى سابقه صحبت داشتم و شايسته‌اش ديدم و به حكومت گماشتمش در خدمت من شادمان و موفق است و بر اثر نيابت من مقام وى بالا رفته است . خليفه سفارش مرا به وزير نمود زيرا اسلوب شعر من و وظيفه و رتبه من او را به شگفتى درآورده بود . خليفه به آهستگى قدم برداشت و وارد ديوان خانه شد و ساعتى