تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
ساكنانش را كشتند . خون دانشمندان را ريختند . پيشوايان را در محراب عبادت كشتند . سنجر در صحبت غزان بود و نمىتوانست كه آنها را ازين فجايع جلوگيرى كند . چه بسا با خشنونت با غزان صحبت كرده بود و به آنان فحش داده بود و از اقدام بكارهاشان منع نموده بود هنگامى كه كارهاشان را تقبيح مىكرد آنان به وى پاسخ نمىدادند . چون باقىمانده سپاه سنجر از رهائى وى مأيوس شدند و او را در تنگناى قفس شكار شده و محبوس ديدند دسته‌دسته شدند و پراكنده گرديدند . از خشم و اندوه نزديك بود خود خفه شوند و ديگران را خفه كنند . سنجر در پايان عمر از ميان غزان فرار كرد و به ترمذ رفت . شمشير عزم و قصد را تيز كرد . ولى تير اجل به وى رسيد و كارگر شد . سپاهش برادرزاده او سليمان فرزند سلطان محمد را حاضر كردند كه جانشين سنجر شود . سليمان سلطنت را يافت ولى رستگار و پيروز نشد . نه خود شايسته شد و نه اصلاحى كرد . پس به رى و از آنجا به بغداد رفت . سپاهيان به اتفاق خواهرزاده سنجر محمود خان را به سلطنت برداشتند و محمود خان در نشابور جاىگزين شد . نيكو بود و در وضعى نكو جلوه كرد . اين واقعه در روزگار حكومت سلطان محمد بن محمود بن محمد بن ملكشاه در عراق بود . سلطان محمد طبق معمول از همدان عهدنامه به وى نوشت و سلطنت وى را قبول كرد . سپس امير مؤيد آىآبه بر نشابور مسلط شد و محمود خان را گرفت و كشت و خود عهده‌دار امور گرديد . جماعت غزان در بلخ و مرو و ديگر شهرها باقى بودند و از راه هدايت همچنان گمراه مىنمودند . ستم را مىپرستيدند و دست ستم بر بندگان خدا گشوده بودند .