در خطبه بياورند . خليفه به اين درخواست پاسخ مثبت نداد و جنايتى كه سلطان در حق خاصبك بن بلنكرى كرده بود بيادش آورد و او را مأيوس ساخت .
همچنين وى را از بغداد و نواحى آنكه در اختيار سلطانان پيش بود نااميد كرد . درين وقت اميرانى كه اقطاعات بغداد و ديگر نواحى عراق را از دست داده بودند نزد سلطان اجتماع كردند و گفتند :
« رزقهاى ما بريده گرديده و ريشه ما درآمده است به خانههاى ما فرود آمدهاند و نمايندگان و واليان را معزول ساختهاند . ناچار اين درد را قبل از آنكه مشكل گردد بايد دوائى انديشيد و آنچه كه واقع شده بايد زودتر تدارك و تلافى گردد . »
سلطان محمد به خرد و دين و شكيبائى و تدبير رجوع مىكرد . گفت :
« شتاب نكنيد زيرا دشمنى با خليفه شوم است . دوستانش پسنديده و دشمنانش بدنام هستند . من زشت مىدانم كه سلطنت خود را با دشمنى خليفه شروع كنم و قصد مخالفت وى بنمايم . »
اميران به سلطان گفتند :
« ما مىرويم و اين كار را راست مىكنيم و سنگينى آن را از دوش تو بر مىداريم با جمعيت خود به ملاقات جمع آنان مىرويم و با شمشيرهايمان كشتهها را درو مىكنيم . »
سلطان به آنان گفت : « عقيده من همانست كه گفتم و به شما آنچه را كه بد مىدانم شناساندم . حالا هرچه مىخواهيد و قصد كردهايد انجام دهيد . »
اميران سلطان محمد را بدرود كردند و سوار شدند . هركس با اميران موافق بود رفت . همگان در سپاهى معظم اجتماع كردند .
تركمان خانواده و گلههاى خود را جلو انداختند و حركت كردند . قلعه تكريت هنوز در اختيار مسعود بلالى بود و نائب او اسبه آن
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 283
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٨٣