مىگرفت . چشمه دين گلآلود و جانها و ناموسهاى مردم به هدر مىرفت .
خليفه خشمگين مىشد و چشمپوشى مىكرد . سرزنش مىكرد .
و ملامت نمىشد . به وى زور مىگفتند او زور نمىگفت . به وى مكر مىكردند ولى او در پيمان خدعه نمىكرد . چون سلطان مسعود مرد خليفه گفت :
« پس ازين شكيبائى در مقابل ستم نداريم . با بودن اين مردم براى خلافت قوام و پايدارى نيست . »
وزير خليفه عون الدين بن هبيره خليفه را مدد كرد و به وى قوت قلب داد .
مسعود بلالى خادم سلطان والى بغداد بود و قيامتى برو راست شد بطورى كه اقامت در بغدادش مشكل گرديد ناچار به شهر حله كوچ كرد .
او رفت تا مگر اوضاع پريشان و فرو ريخته را سروسامان دهد . در حله مقيم شد و جمعيت جمع كرد .
در حلّه سالار كرد از بزرگان اميران سلطان مقيم بود و به خادم اعتنائى نكرد . كسى را به رسالت نزد سالار فرستاد .
سالار به قصد سلام عزم خادم كرد اما خادم وى را گرفت و كشت و جثهاش را در رودخانه فرات افكند . خادم سپاهيانى جمع كرد و ولايات اطراف حله را به اقطاع اشخاصى داد . ابن هبيره وزير به سوى بلالى خادم رفت . خادم در مقابل وزير شكست خورد و فرار كرد و به همدان فرياد كنان رفت . جمعيت اطراف بلالى خادم پراكنده شد .
عراق تماما در تملك خليفه درآمد و حدود آن از يك طرف از كوفه تا حلوان و از طرف ديگر از تكريت تا عبادان شد .
شهر واسط و توابع آن . شهر بصره و رودخانههايش : و قلعهها و
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٨١